راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم...........

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم..........

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم.............

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم..............

در تمام سنگواره های باقی مانده از عشاق یک کلمه همیشه تکرار شده !

انتظار......

اما بر سنگواره ء من یک کلمه دیگر هم هست :

صبر......

ومن میدانم سرانجام صبر بر انتظار پیروز خواهد شد.....

راستش نمیخواستم آپدیت کنم !

اومدم فقط موزیک وبلاگ رو عوض کنم اما یک دفعه نوشتنم گرفت......

نوشتن مثل رگبار تند بارانهای پاییزی........

اینجا فصل باران شروع شده.....

من این فصل رو خیلی دوست دارم.....

خیابونا قشنگتره ....آدما سریع از کنارت رد میشن انگار دارن از چیزی فرار میکنن....

اما من اکثرا موقع بارش بارون پیاده میرم دانشگاه یا هر جایه دیگه ء شهر.....

اتوبوسهای قرمز خیلی زیر بارون قشنگ میشن......

اصلا منظره شهر عوض میشه.....

نمیدونم تونستم حال وهوای اینجا رو توصیف کنم یا نه !

اما  بهر صورت این حال و هوا منو آروم میکنه......

امتحاناتم هم که شروع شدن  دیگه و من مثل همیشه تا نیمه های شب بیدارم.....

و در کنار غوطه ور بودن در کتابها در موسیقی سکوت شب محو میشوم.....

وبه این نکته میرسم که :

هنوزم میشه زیست.....

شب و بارون و مغز تکون خورده ء من ......چه شود !

اما یه نکته خیلی برام جالبه ....

اونم آرمش منه.....که بی سابقه هستش.....

شاید مربوط به این شبهای نورانیه ماه مبارکه.....

و شاید عمق معنای تنهایی منو به آرامش رسونده....

اما هر چی باشه خوبه.....

در ضمن این ایام غمبار ِ شهادت مولا علی (ع) را به شما دوست عزیز

تسلیت میگم .....

امیدوارم در شبهای طلاییه قدر.....

قدر لحظه ها رو بدونیم و خوشه خوشه ستاره .....

از این آسمان درخشان بچینیم !

در پناه حق پایدار باشید.....

                                   چهارشنبه / نوزدهم / مهرماه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت