راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

چه جالبه هجوم کلمات تکراری به سایه روشن ذهن !

اما چه بیرحمانه از دست قلمم فرار میکنند .....

چه حس روانی ست این ساز مخالف منو دل......

نمیدونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که دلتون بهانه بگیره؟

یه جورایی بچگی کنه؟

خیلی جالبه که هیچ جا آروم و قرار ندارم........

حتی در زمان نوشتن.....

همیشه پاییز منو بیقرار خودش میکنه اما امسال.....

مجنون تر از سابقم.....

همیشه به عاشقا میخندیدم....

بهشون میگفتم خنیاگر .....

میگفتم عاشقی یعنی روی زرد و چشم غمگین .....

موی پریشان و دستای سرد !

حالا من اینجا خود خنیاگر خویشم.....

درویشانه با عکست گفتگو میکنم و دل را به آرامش لبخندت میسپارم......

کارم ساخته ست نه؟........الفاتحه !

دیروز با پدرم کل کل میکردم سر یه موضوع جالب.....

پدر میگفتند : عشق سایه روحه .....هرچه روح بلند پروازتر باشه....

سایه عشق گسترده تره.....

من میگفتم : عشق با وجود عجینه و سایه نیست.....

گفتم : من همیشه خودمو عقابی حس کرده ام که تنها بر بام آبی و آرام آسمان........

آشیانه ساخته....و از دولت عشق چنان در خویش فرو رفته ام ......

که در آبی ها غرق شده ام و عشق در وجودم حل شده و سایه ایی را نمیبینم....

من از او هستم و او همه ء وجود منست !

پدر با نگاه خاص خودشون نگاهم میکردند

و حس میکردم هر چی حرف میزنم بیشتر اوج میگیرم.....

آخه به توصیه یک عزیزی داشتم از خودم که مدتها بود فراموشش کرده بودم.....

حرف میزدم  !

پدر در سکوت انتظار بقیه ماجرایم را میکشیدند.....

و من باز با صدای گرفته ام که ناشی از سرماخوردگیه جانانه ام بود......

ادامه دادم :

خیلی وقتا میخوام بین خودم و عالم درونم یه مرز بکشم......

میخوام بچسبم به زندگی روزمره و بیخیال ادامه بدم.....

اما ..........یک تلنگر ساده منو به درونم میبره به عمق قلبم.......

دو روز پیش پشت چراغ قرمز داشتم به این فکر میکردم :

یعنی ما آدما کی میخواهیم از بایدها و نبایدها بگذریم و فقط و فقط به آرزوهایمان

رنگی از حقیقت بزنیم؟

من از آه کشیدن و زندانی کردن آرزو بیزارم......

از درد دلهای عاجزانه و هم آغوشی اشک و حسرت بیزارم.....

میخواهم آرزویم را در روبرویم ببینم......

میدانم خیلی محاله....اما من محال رو  محال نمی دونم

دنیای کوچیکیه ....همیشه گفتم اندازه ء یک مشت درون سینه ء ما......قلب

و ما این دنیا رو بخاطر هیچ نیست و نابود میکنیم......

همیشه از چیزهای خوشم اومده که توی دستام بتونم تغییرشون بدم

مثل گیتارم......هر آهنگی که دستام بر تارک او بزند.....مینوازد

یا قلم موی نقاشی ام ......هر صورتی را برایم مجسم میکند.....

و یا این قلم که با نوای دلم بر زخمه های کاغذ می تند ....

من اینجا آرام ترین خواب جهانم را با شما تقسیم میکنم....

و در آخرین فالگوشی دل و کلمه که از درونم بر می خیزد....

اعلام میکنم :

آری من عاشقم........

عاشق سحر گاه و هوای خنک آن و حس مناجات همه ء جهانیان......

عاشقم....

عاشق گلهای سپید رز با ساقه های بلند .....

عاشقم....

عاشق آسمانی که بقول فروغ عزیزم با آویختن پرده ایی از من گرفته میشود ....

عاشقم.....

عاشق تک ستاره ایی که در ظلمت وجودم تابید ....

عاشقم......

و عاشق هر آنچه آبی ست.....

نمیدونم اگر دوباره به دنیا بیایم میتوانم فراموشت کنم یا نه !

برایم در لحظات سبزتون دعا کنید...

                        سه شنبه / چهارم / مهرماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت