راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

این که چیزی نیست !

تازه اگه بخوای برای این چیزای ساده غصه بخوری دنیای کوچیکی خواهی داشت !

ای بابا تو که بازم  بغض کردی.....

اینا حرفای تکراری این روزای منه.....

خب شاید راست بگن اما من نمی تونم بهش فکر نکنم....

یا بهتر بگم نمیشه فراموش کرد

توی این دوره زمونه ایی که خیلی ساده عشقا رنگ می بازند......

این دیگه از عجایبه که به هفتای قبلی باید اضافه بشوند و عجایب هفتگانه بشوند هشت تا.....

توی دانشگاه بودم و توی خیابون درختی و قشنگش داشتم قدم میزدم .....

درختا کم کم دارند لباس پاییزی به تن میکنند.....

مثل همیشه بود همه چیز جز من که دیگه حتی پاییز هم توجه منو جلب نمی کنه .....

پاییز امسال من یه جورایی خیلی پاییزیه.....

نمی گم غم انگیز اما خب شاد هم نیست !

یاد آنجل افتادم که هر موقع سر در لاک تفکر میبردم با شیطنت هاش منو از دنیام جدا میکرد....

اما الان جای او هم خالیست....

اصلا جای همه خالیه......

و همینطور خودم که دیگه داشتم غرق میشدم.....

نمی دونم داستان از کجا شروع شد؟ !

اما میدونم که تمامیت منو فرا گرفته.....

حتی وقتی نیستی ........نمی دونم چرا نتونستم فراموش کنم .....

میدونم این نوشته های من مخاطب خاص خودشو دیگه نداره اما مثل جنون زده ها

هنوزم برای تو که رفتی و رفتی و رفتی ...............مینویسم

بین این همه آدم دلم به هوای تو پر زد ......

بر بامی نشستم که صاحب آن مرا در بهت تنهایی رها کرد.....

خب من گله ایی ندارم مثل همیشه........

اونایی که منو میشناسند میدونند چقدر صبورم.....

دستام یخ کرده اند نمی دونم چرا وقتی مینویسم دیگه مثل گذشته ها گرم نمیشم......

قلم هم گاهی بی وفایی میکنه....

امروز دیگه بغضم داشت خفه ام میکرد ....گفتم با خودم بنویسم شاید حالم بهتر بشه.....

که ظاهرا نشد !

حلقه اشک بهترین دوست من شده ......

اینقدر دل نازک شده ام که با تلنگری کوچک بارانی میشوم........

راستی دیشب بارون اومد........چه بارونی.........

تا همه خواب بودند یواشکی رفتم  زیر بارون .......

معرکه بود.......هوا هم همنوایی میکرد با بارون ........آسمون یه عالمه بارید ......

من عاشق آسمونم......

نفس عمیق میکشیدم و هوای بارونی رو می بلعیدم..............

خلاصه که حال و هوای خوبی بود.......

میگن موقع بارون دعا مستجاب میشه........

یه عالمه برات دعا کردم.......راستش یادم رفت برای خودم دعا کنم !

وقتی اومدم توی اتاقم دیگه هیچ حس دلتنگی نداشتم.....

چه دنیای کوچیکیه این دنیا همش به اندازه یه مشت که گذاشتنش توی سینه ات.......

راستی میدونی چقدر دوستم داری؟

اون مقداری که از قطره های بارون که توی دستت جای میگیرن.......

میدونی چقدر دوستت دارم؟

اون قطره هایی که از دستات رد میشن !

خب ........

حالا من دیگه آروم شدم !

بازم اعجاز قلم کار خودشو کرد !

خدا حافظ .......

خداحافظ همین حالا ...........همین حالا که من تنهام.........

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام..........

خداحافظ کمی غمگین.....

بیاد اون همه تردید......

بیاد آسمونی که منو از چشم تو می دید.....

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست.....

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست.......

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها........

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.......

خداحافظ همین حالا .........خداحافظ.....

همین حالا که من تنهام....

....................... یه کمی بغض و بارون

                                                     پنجشنبه / سی ام / شهریور ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت