راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو! 

هرگز

نتوانم ؛ نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رميدم؛ نه گسستم

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم

نرميدم

رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... 

این آپدیت رو از وبلاگ بغض بارانم به امانت گرفته ام.....

اینم بمونه........

وصف حال من مجنونه........

                          شنبه / بیست و پنجم / شهریور ماه

نوشته شده در شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت