راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

حسابی کلافه شده بودم .....

اومدم خونه مثل همیشه هایی که از همه جا خسته میشم !

توی دانشگاه بحث کرده بودم ......

شاید باورتون نشه اما خب من نمی تونم بی عدالتی رو تحمل کنم !

رفتم توی اتاقم و توی تختم رها شدم ....

یه کمی چشمامو بستم شاید آروم بشم اما......

بلند شدم رفتم جلوی آینه......

یه کمی به خودم نگاه کردمو از قیافه خودم خنده ام گرفت.....

آخه اخم کردنو خوب بلد نیستم .....

یکی از تو آینه بهم گفت : آخه بتو چه که از اون دانشجو طرفداری کردی؟

گفتم : یعنی چی؟ می ایستادم که یکی حقش از بین بره؟

گفت : تو چرا این وسط دخالت کردی؟

گفتم : خب آخه مگه نباید حق رو گفت؟......اصلا این زبون اگه حق نگه ....

به چه دردی میخوره .....؟؟؟؟

گفت : تو از کجا میدونی حق رو گفتی؟

یه کمی فکر کردم و .........سکوت کردم!!!!!

راست میگفت.........حق رو با چه میزانی میشه سنجید؟

اونم تو کشوری که معنای حق رو وارونه تفسیر میکنند؟

مبنای حق اینجا یه جورایی فقط بر محور داشته هاییه که همه ندارند !

و من که نمیدونم چطوری سر از اینجا در آوردم .....

دارم دنبال حق میگردم !

ای بابا بازم دارم دو پهلو حرف میزنم .......

آدمیزاد هر جا باشه فکر میکنه جای دیگه برای زندگی کردن بهتره !

آینه هنوز منتظر جواب من بود !

شونه هامو بالا انداختمو گفتم : تو راست میگی .....اما ....

گفت : اما نداره توی این دنیایی که همه بفکر خودشون هستن.....

تو هم باید یا همرنگ اونا بشی یا زیر پاهای این طرز فکر له بشی.....

سرم داغ کرده بود .....

دیگه نمی تونستم این حرفا رو بشنوم.....

سرمو توی دستام گرفتمو گفتم :

بسه.........بسه ......بسه.....از نصیحت خسته شدم.....

همه میخوان نصیحتم کنند......من میخوام اشتباه کنم !

من میخوام سرم به سنگ بخوره !

ار اتاقم که میرم بیرون .....مامانم میگن : نمی خوای دست از رنگ آبی بر داری؟

همیشه داری یا سفید میپوشی یا آبی......بعدشم یک بلوز صورتی رنگو بهم نشون میدن

که با کلی ذوق برام خریدند !!!

خب من چی بگم؟

چطور بگم که من با این رنگها احساس آرامش دارم؟

چصور بگم وقتی سفید میپوشم حس میکنم از این دنیا کنده شدم .....

حس میکنم روحم رو هم باید سپید کنم.....

چطور بگم لباس آبی بهم آرامش میده؟

آخه منو که از بچگی به لباسهای اسپرت عادت دادید .....حالا چطور میخواهید

لباسهای کاملا دخترانه به تن کنم؟

آخ مادر خوبم من چطور به شما عرض کنم :

من لباس رو برای راحتی و آرامش میپوشم و البته زیبایی رو در سادگی میدونم

و نه برای زیباتر شدن !

من دوست ندارم هنوزم عروسک زیبای شما باشم !

نمی تونم بگم .....مشکلم همینه !

اینقدر دوستش دارم که بلوز صورتی رنگ رو میگیرم و با تشکر صورت مهربون مادرم رو میبوسم

......و بخاطر دل مادر اونو میپوشم.......

وای منو ببین شدم شکل این عروسکای باربی.......!!!!!

خدای من !

این چه وضعشه ...... قید بیرون رفتنو میزنم و خونه موندگار میشم.....

فردا میرم کتابخونه !

این آینه هم دم به ساعت بهم نیشخند میزنه.....

بهم میگه: تو که نمیتونی حرفتو بزنی چطوری میخوای حقت رو بگیری؟

راست میگه بخدا راست میگه.....

امان از دست این آینه و این همه حقیقت که مثل سوزش باد سرد میخوره توی صورتم.....

یاد یک شعر از ناصر خسرو افتادم که :

آینه چون نقش تو بنمود راست         خود شکن آئینه شکستن خطاست

.................یا حق

                  پنجشنبه  / بیست و سوم / شهریور ماه

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت