راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

چرا پروانه ها معنای عشقند ؟


چرا جغدان هميشه اشکبارند ؟


چرا مردم همانند کبوتر .....


درون خانه ها جغدی ندارند ؟


چرا ما عاشق باد صباييم ؟


چرا يک بار با باران نباشيم ؟


چرا در هر زمان در فکر دريا ؟


چرا يک بار با طوفان نباشيم ؟


چرا لبهای مردم نيمه خشک است ؟


چرا لبخند در آن جا ندارد ؟


چرا توی قفسهامان قناريست ؟


چرا هيچ آدمی درنا ندارد ؟


اگر چه اين بيان آرزو بود...


ولی آخر چرا زيبا نباشيم ؟


چرا يک بار چون بال پرستو ؟


چرا يک بار چون دريا نباشيم ؟؟؟


هی نگو چرا این هست و اون نیست....

آره بابا من همون دختر کوچولوی مامانم که اینجوری یه دفعه بزرگ شدم !

خب یه دفعه ء یه دفعه که نه .....

ولی کودکی کوتاهی داشتم....

چون تک فرزند بودم .....همه چیز هارو رو من آزمایش میکردند.....

خب البته چون دوستم داشتند ....

یه جورایی حس رومانتیک مادر رو ویه عالمه کنجکاوی پدر رو به ارث بردم......

شدم یه معجون ِ نمیدونم چی .....که خودشو این وسط هنوز پیدا نکرده.....

یکی این وسط بیاد بگه  : آخه چه مرگته؟

(ببخشید دارم رُک حرف میزنما )!

هان؟

باشه خب دیگه نمیگم ......

دوستام میگن خوشی زده به مغزت و الفاتحه......

این یه جورشه دیگه .....

چی؟

دارم چرت و پرت مینویسم؟

باشه ....باشه صبر کن !

:
وای باران ،


باران ،


شيشه ی پنجره را باران شست ،


از دل من اما ،


- چه کسی ، نقش تو را خواهد شست ؟

خوبه؟

مقبوله؟

اینم یه جورشه اما زیاد سخت نگیر....

اما نترسید ...

من هیچیم نیست فقط زده به سرم و از کلیشه ایی حرف زدن خسته شدم !

این کشور آداب دانها منو کُشته ....خب؟

دوست دارم برم لب یه رودخونه و پاهامو توی آب رود رها کنم...

چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم....

هر چی فرموله ریاضیه از مغزم پاک کنم !!!!!!!

کلی زحمت کشیدم اینا رو توی مغزم حک کردم حالا........

خب آخه گاهی روح دلش میخواد آزاد ِ آزاد باشه.....

اما همش محاله .....

دوباره منم و این همه تکرار.....

آخ یادش بخیر اون روزایی که نمی دونستی بعدش چی میشه !

یادش بخیر.....

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت