راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

یک شب مهتاب ماه میاد تو خواب....

یعنی میاد تو خواب؟؟؟

و اومد.....ماه اومد به خوابم اما ....

سرم رو پایین انداختم تا حلقه اشک تو چشمامو نبینه.....

سکوت کردم که صدای هق هق پنهانم آشکار نشه......

اما ماه اونقدر پایین اومد که به زمین رسید.....

همون جایی که بهش خیره شده بودم ....

ماه توی چشمام نشست و من گریستم...

سرم رو بالا گرفتم و صدای گرفته ام از ته چاه دلم با بغض فریاد کشید :

چرا حالا؟.....چرا حالا که شکسته ام؟

حالا که آسمونو فراموش کرده ام؟......به زمین داشتم عادت میکردم......

اصلا به من چه که پرستو کی فصل پرواز رو آغاز میکنه؟

به من چه که آسمون کی هجای بارون رو در گوش ابر زمزمه میکنه......

اصلا آبی چه رنگیه؟......پرواز یعنی چی؟

خدایا دارم دق میکنم !!!!

دارم از صبوری خفه میشم......

نمی تونم داد بزنم !

سرمو بالا میگیرم که اشکامو زمین نبینه.....

نمی خوام به مرگ رنگها برسم.....

نمی دونم شاید این همه حس برای من زیادیه.....

چرا وقتی گیتار میزنم مادر گریه میکنه؟

چرا پدر برام گل سفید میخره و کنارش مینویسه : فراموش کن رنگ غم را....

به بهانه ء گل این چه پیام سوزنده و گیرا ییست؟

و من همین جا بی تحرک آغاز نشسته ام....

نمرده ام .....اما زنده هم نیستم....

در برزخ بودن و نبودن......در حسرت تماشا.....در حضور یک حس طغیان !

میدانم که این حس برایم مانا و پایداره.....

و میدانم که هیچکس تنهاییم را حس نکرد ....

و میدانم که پر پروازم شکسته......

ولی من هنوز نمرده ام !

مرگ ظاهر را نمیگویم.....که آنرامرگ نمی دانم.....

مرگ درون را مرگ واقعی میدانم.....

من زنده ام.....

وای بر این برکه که جز فراموشی علاجی ندارد.....

وای بر این ساحل که تن به بی مرگ ترین موج سرد تنهایی سپرده است...

اما بیاد دارم که جنس وجودم نه از شنهای ناپایدار ....که از صخره است !

پس بر من ببارید ای همه سردها و سختها....

بر تن تبدار و مریضم که تاب ایستادن ندارد .....

اما من هنوز زنده ام......

زنده ام !

هر چند که مثل قدیما نفس که میکشم آه میشود....

                  پنجشنبه / دوم / شهریور ماه 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت