راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

آینه ها به ما می نگرند...

ما نيز همچون شب تابهاي خسته از شب به آيينه خيره مي شويم...

آيينه ؛ فريبمان مي دهد..

ما نيز با رنگ رخسارمان ؛؛ همانند آواي اسرار انگيز؛ آيينه را فريب مي دهيم...

گويي هرگزغمي در كالبد ما دميده نشده است ...

و تاريكي هرگز به پنجره تنهاييمان نتابيده است...

با لبخندي دروغين مهمان سكوتش ميشويم ...

لبخندی که همچون باد ؛در پی صحرایی آرام ؛ به هر سو می وزد....

لبخندی که همچون یتیمی گریان؛ آواره کوچه های تنهاییست....

سرنوشت ؛ ما را در خود اسير كرده و به سخره مي گيرد....

و ما  نيز آيينه را ؛در ميان چشمهاي خود اسير كرده و  آن را به سخره مي گيريم.....

در وراي نگاهمان هميشه جايي براي پنهان كردن بغض هايمان داريم.....

براي پنهان كردن عشقي كهنه .....

عشقي بازمانده از سرزمين هميشه باراني......

عشقی که نه امید در آغوش کشیدنش هست ؛ نه یارای فراموش کردنش....

نه یارای فراموش کردنش......

و این تقدیر من است.....

به راستي در اين آشفتگي ......

در پس اين رنگ و ريا كدامين " نگاه " نشسته است .......

و با طعنه به " من " و " آيينه " مي نگرد...؟!

      چهار شنبه /یکم / شهریور ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت