راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بعضی ها معتقدند که عشق مثل آتیشه باید بسوزونه و خاکستر کنه....

وقتی داستان ازدواج مادر جون رو می شنیدم به این نکته ایمان آوردم !

آها .....راستی یادم رفت .....

میخوام بقیه داستان رو با کمی تفسیر ....براتون بنویسم !

اینم بقیه نوشته های من در سال ۸۳......

دیگه برام مثل روز روشن بود که عمو علی قصدشون آزار دادنه من هستش....

اون روز بعد از اینکه از گلخونه بیرون اومدم.....

مادرم رو در حال بحث دیدم البته با شخصی که پشت خط بود......

رفتم دست ها مو تمیز کردم و اومدم تو حال و تلویزیون رو روشن کردم

برنامه دخترانه داشت......

اما من فکرم هنوز توی داستان مادر جون می گشت....

بعد از چند دقیقه مادر تلفن رو قطع کردند و با عصبانیت رفتند به سمت آشپزخونه !

به مادر گفتم :

what do they do? .....what 's happening?......what's matter MAM?....I.....

ومادرم هیچی نگفتند و فقط دستاشونو تکون دادند......

من میدونستم وقتی مادر از چیزی ناراحت هستند ....نمی تونند چیزی بگویند

و فقط راه میروند و دستاشونو تکون میدهند....

این ارثی است که به من هم داده اند......

خلاصه که فهمیدم باز عمو علی با حرفهاشون قلب مهربون مادرم رو آزار داده اند !!!

و البته پدر با درایت و صبر قضایا رو ختم به خیر کردند.....

بگذریم.....

اون روز بعد از ظهر رفتم پیش مادر جون....

مادر بزرگ گفتند: اومدی برای بقیه داستان؟

گفتم : بله .....اما

گفتند: فکرشو نکن ....این مسائل اینجا عادیه !

گفتم : من که باورم نمیشه.....این دیگه چه وضعشه.....ازدواج مگه به زور و جبر ممکنه؟

گفتند: گاهی آره.....و گاهی نه !

بعد هم از جاشون بلند شدند و از کشوی دراورشون یک دسته کلید برداشتند

و به سمت من آمدند و اون دسته کلید را در دستم گذاشتند

با تعجب به مادر جون نگاه کردم و پرسیدم:

مادر بزرگ این چیه؟

گفتند: کلید آرامش تو عزیزم.....کلید خونه ء تبریز.....اونجاییکه دوسش داری....

گفتم : خب؟

گفتند : با پدر و مادرت برو اونجا و استراحت کن.....

شاید من اینجا بتونم به اوضاع سر و سامان بدم !

کلید رو توی دستم نگاه کردم و بیاد اون خونه ء زیبای پر از خاطره افتادم

ناخود آگاه مادر جونو بوسیدم و گفتم : ممنونم مادر بزرگ.....

مادر بزرگ برای خودش ومن چای ریختند و گفتند‌:

حالا بشین میخوام برات از گذشته ها بگم.......

من هم بدون احساس خشم نیم ساعت پیشِ..

کنار مهربانترین انسانی که می شناختم نشستم.....

مادر بزرگم با اون چشمای روشن .....روشن برنگ عسل ....

شروع به صحبت کردند:

اون روز خیلی دیر شب شد.....نمی گم بیقرار بودم اما خب مهر آقا محمد صدرا

به دلم نشسته بود....

بالاخره شب ساعت ۸ زنگ در خونه ء ما بصدا در اومد....

و حاج آقا صادق با خواهر زاده شون ....و یک دسته گل و یک جعبه شیرینی

تشریف آوردند.....

ما از گوشه پرده نگاه میکردیم ....و پدرم و مادرم به مهمانها خوش آمد میگفتند

دیگه نمی دونم چی گفتند و چی شنیدند

ولی با شنیدن صدای صلوات از خواب پریدم.......

آخه توی پستو خوابم برده بود !

خلاصه اون شب جلسه به خوبی گذشت و از قرار پدرم از حاج صادق خواسته بودند

که یک جلسه ء دیگه بگذارند و پدر و مادر آقا صدرا تشریف بیاورند

و همونجا بوده که آقا صدرا گفته بودند با پدر و مادرشون سر مسئله ازدواج

اختلاف دارند و ایشان به قهر به تبریز آمده اند.....

و پدرم که ناراحت شده بود از این مطلب .....

از آقا صدرا خواسته بودند به دست بوسی پدر و مادرشون به تهران بروند

و با توافق و تفاهم به تبریز دعوتشون کنند.....

و از حاج صادق هم خواستند به آقا صدرا کمک کنند.....

خلاصه که بعد از اون شب بود که فهمیدم....

محمد صدرای عزیزم بخاطر اجبار پدرو مادرشون به ازدواج با دختر عمه...

از خونه به قهر آمده بوده بیرون ......

...........

مادر بزرگ سرشونو تکون دادند و زمزمه وار گفتند: زندگی چه بازی هایی داره

من به مادر بزرگ گفتم : آره مادر جون ......اما نباید با زندگی بازی کرد!

مادر جون نگاهی عمیق به من کردند و گفتند :

تو همیشه منو یاد محمد صدرا می اندازی......حرفات.....نگاهت.....و صبوری ات

نمی دونم اگه صبر و تحمل محمد صدرای عزیزم نبود

چطور میتونستیم دوام بیاریم......

گفتم : مادر جون .....بعدش چی شد؟

مادر بزرگ با خنده گفتند: بعدش بماند برای بعد

الان اگه زحمتت نمیشه داروهای منو از داروخانه بگیر.....

گفتم : چشم مادر جون و بعد از گرفتن نسخه از آپارتمان مادر بزرگ خارج شدم....

توی جیبم کلید خونه مادر بزرگ صدا میداد ......

از پله ها دوتا یکی بالا رفتم و از اینکار خنده ام گرفته بود

چند روز پیش که همینجوری بالا میرفتم...

پدرم با قیافه ایی جدی به من گفتند :

ساحل جان یه کاری میخواستم برام انجام بدی....

گفتم : شما جون بخواهید.....امر کنید ....

گفتند : بی زحمت تعداد پله های راه پله رو برام بشمار !!!!

تعجب کردم اما با خنده مادرم فهمیدم موضوع چیه....

حسابی خندیدم و گفتم : چشم پدر جان ولی من هر عددی رو که گفتم شما در دو ضرب کنید!

پدرم از جواب من جا خوردند و با خنده گفتند : الحق که دختر خودمی !

مادر هم گفتند : از ساحل اگه بخوای مثل پسرا از درخت بالا بره ....

براش راحتتره تا بخواهی برات مثل دخترا لباس بپوشه !

میدونستم مادرم همیشه از طرز لباس پوشیدن من شاکیه ...

اما خب چیکار میتونستم بکنم؟؟

مادرم رو بوسیدم و گفتم : مادر عزیزم .....منو ببخش که اونی نیستم که شما دوست دارید...

مادر مثل همیشه با اون لبخند جادویی شون به من فهموندند که منو چقدر دوست دارند.....

بگذریم......

راستی تعداد پله های بین آپارتمان ما و  مادر جون ۷تاست.....در دو ضرب کنید !!

در پناه حق پایدار باشید

........... یا حق

در ضمن خدمت دوستان خوبم عرض کنم که راز پرواز شعبه دارد

داستان راز پرواز را در این وبلاگ بطور کامل مطالعه فرمایید :

http://sky2004.blogfa.com

             دوشنبه / سی ام / مرداد ماه

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت