راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

پیله ی پرواز را معنی کردم

iran-sare2008 Group

چشمانم را بستم

اوج گرفتم و دیوانه وار به تماشای این دوباره بچه شدن نشستم

اما

پشت دریا شهری نبود

...........

دیگر نه پیله ای هست ونه آسمانی

دیگر نه در پیله ام و نه در آسمان

جا ماندم

چشمانم را باز کردم

دو پروانه پریدند

............

از آن روز پریدن را به تماشا نشستم

نشستم ....

****************************

 وقتی او را دیدم یه حال عجیبی شدم نه اینکه بقولی نازک نارنجی باشم

نه!

اما یه حالی بهم دست داد مثل حس مرگ همه آرزوها

با چشمای باز و منتظر مردن.....

پرواز اوج بودن و خواستنه و مرگ پرنده هرچند که مرگ پرواز نیست اما

مرگِ سمبل رهاییه.....

دارم چی میگم؟

دارم میگم پرنده را دست کم نگیریم هرچند که مردنیه!

پرواز با شکوهه اما پرنده زنده است مثل همه زنده ها والبته از بعضی از زنده ها ....

زنده تره........

و پرواز بدونِِِ پرنده تنهاست!

نیمه تمام است و.....نیمه ایی بدون تمام است !

همیشه و همه جا پرواز در اوج پرگشودن پرنده معنی میدهد

و ماه هم با پرواز بر اوج آسمان هستش که زیبایی اش را دو چندان میکند......

نمیتونم ساکت بشینم و از آتش درونم هیچ نگویم !

بقول مادر جونم : غم بدترین آتیشیه که از درون میسوزونه....

هیچ خاکستری به ظاهر نداره اما .....

با مرهم بی خیالی این وادی را طی میکنم اما.....

من بی خیال نیستم !

دیروز برای اون کسانی که پاره ایی از وجودم هستند و به ظاهر کنارم نیستند 

فاتحه میدادم....

سپیدار.....مریم.....آنجل.....و خودم

آره خودم 

راستش تا گورستان حومه لندن راه زیادیه اما با یه حس و حال خوبی رفتم.....

تنها هم رفتم.....

دیگه تند رانندگی نمی کردم.... چون میترسیدم به اونجا نرسم.....

سرعتم با کمال تعجب در حد مجاز بود!

تمام گذشته ام مثل یک پرده سینما جلوی چشمام رژه می رفتند.....

       و.........رسیدم

اول به سراغ سپیدارم رفتم

روی سنگ مزارش به فارسی نوشته است:

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی ام.....

یادمه چه جنجالی بپا شده بود که : نمی شه فارسی بنویسیم.....

یعنی بلد نبودند

از ایران برایش سنگ مزار آوردیم.....

همین که در خاک غریب خوابیده بود کافی بود ....

هویتش که نباید عوض میشد !

خلاصه سنگ مزارش رو به رسم ایرانی ها شستم.....

یک شیشه گلاب که با کلی زحمت بعد از سر زدن به یک عالمه فروشگاههای

ایرانی بدست آورده بودم.....

روی سنگ مزارش ریختم .....

و نشستم و از ته دلم برایش فاتحه فرستادم.....

کلی باهاش حرف زدم.....

سپیدار همیشه به من میگفت : سیندرلای خوشبخت من

بعدها پدرم هم منو به این نام صدا میکردند.....

به سپیدار گفتم:

سلام سپیدار باغ دلم.....

و...........

خلاصه ....

بعدش رفتم بر مزار انجل خوبم با اون چشمای براق و آبی رنگش.....

یه لحظه حس کردم تمام من همینجا دفنه....

برای خودم هم فاتحه خوندم!!!!!!

کمی گلاب به صورتم ریختم و به آغوش مادر بزرگم برگشتم و....

یاد ماه محرم هایی افتادم که مادر بزرگ همیشه بوی گلاب میداد و ....

چین چشمهایش همیشه مرطوب بودند.....

خدای من !

من کی ام؟

کجایم؟

چشمامو باز کردم ...

داشت غروب میشد.....

کم کم باید میرفتم....

یاد جمله آنجل افتادم که هر وقت از هم خداحافظی میکردیم میگفت :

Not Say Me Bye

و دیگه نتونستم اشکم رو نگهدارم.....

و تا خونه چشمام رو به بارون یاد عزیزانم سپردم.....

این تنها یک لمحه از آتش درونم بود....

دامن برکشید که سوزان است

این مسافر رو دعا کنید

         ..........یا حق

                         شنبه /بیست وهشتم / مرداد ماه

نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت