راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

سر بر شانه ء سکوت نهاده ام.......

سکوت.....

سکوت.....

و بازهم سکوت....

و ناگاه به آتش کشیدم....

و برای خویش نوشتم :

ناگهان همه جا را آتش زد

تا از خاکستر آن آتش به رنگ خلوت گم گشته اش  باز گردد

...

حالا دیگر سبک شده است

حالا دیگر با نگاهی آرام به اطرافش نگاه می کند

دیگر جنس لبخندش فرق می کند

می داند که

وابستگی 

روشن ترین خلوت تاریکی است....

و میدانم که خویش مخاطبی بی آغازم.....

و تنها و تنها من میدانم که سرود زنده دریا نوردان پیر را بر هجای خاموشی رود

در دهانه دلتای به دریا ریختن چه کلام نازک غمناکیست...

هذیان میگویم مانند هماره های سرگردانی ام....

مرا به شبهای تاریک امیدی نیست

ستاره ها مقوایی اند!

                           چهارشنبه/بیست و پنجم / مرداد ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت