راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

راستش این روزا حس و حال نوشتن داستان رو ندارم اما خب قول داده بودم و

اینم بقیه داستان مادر جون که بدون کم وکاست از دفتر خاطراتم مینویسم

در ضمن از پریسای عزیزم ممنونم که دفتر خاطرات رو برام پست کرده اند

و حالا بقیه ماجرا:

چشمامو که باز کردم ساعت یک ربع به شش بود

بازم گمان میکردم از همه زودتر بیدار شده ام

اما مادرم رو وقتی توی آشپزخونه دیدم فهمیدم نه من اشتباه میکردم

همیشه دیدن چهره ء مادرم برایم نشاط آوره

مادر در حال آماده کردن صبحانه بودند

آخه صبحانه هایی که مادر آماده میکنند کاملترین صبحانه هستش

سلام کردم و دست و صورتمو شستم و به پیشنهاد خودم رفتم نون تازه بخرم

از خونه که اومدم بیرون .....خیابون خیلی خلوت بود

هوا یه کمی سرد بود اما خیلی به نظر تمیز میومد.....

نون تازه اونم از نوع سنگک که خیلی دوست دارم رو خریدم و به خونه برگشتم

تقریبا همه بیدار شده بودند

مادر بزرگ هم اومده بودند پیش ما......

پرستو وپریسا هم بالاخره به زحمت از خواب بیدار شده بودند

( باید بدون سانسور بگم .....شرمنده)

خلاصه که صبحانه خیلی دلچسب بود .....

بعد از صبحانه و جمع و جور کردن آشپزخونه که پرستو زحمتشو کشید.....

نذاشتیم مادر بزرگ از پیشمون بروند

به مادر جون گفتم :

مادر جون ما تا شب نمیتونیم صبر کنیم.....

مادر جون خندیدند و گفتند: چرا؟

گفتم : آخه به جاهای جالبش رسیده .....

مادرجونم گفتند: آی شیطون منظورت به جاهای عشقیش رسیده؟

گفتم : حالا دیگه ......خواهش میکنم بقیه داستان تونو بگید.....

مادر جون روی مبل کنار شومینه نشستند و ما سه تا هم کنارشون ....

و اینجور آغاز کردند:

اون سال یه سال عجیبی بود ؛ چون پدرم سکته کردند و مراسم محرم

اونطور که باید و شاید مثل سالهای پیش برگزار نشد

اما همین مساله باعث شد رفت و آمد حاج صادق و برادرزاده اش بیشتر بشه و صد البته

قصدشون کمک به پدرم بود.....

دیگه انگار جزئی از خانواده ء ما بودند.....

من در اوائل توجهی به آقا محمد صدرا نداشتم ؛ اما کم کم با نیشگونهایی که دختر خاله ام

میگرفت که ببین داره نگاهت میکنه .....متوجه شدم که چه پسر برازنده ایی هستش

البته اونموقع ها ما دختر ها حق حرف و حدیثی نداشتیم

اما خب دله دیگه گاهی به نگاهی......

مادر بزرگ کمی جابجا شدند و با لبخندی به من نگاه کردندو گفتند:

چشمای آقا محمد صدرا رنگ تو بود .....

و اون حالت سرسختیه تو شبیه پدر بزرگته....

منم به مادر جون لبخند زدم و گفتم : باعث افتخاره مادر جون

و مادر بزرگ ادامه دادند:

محرم و صفر کم کم به پایان میرسیدند که یک شب حاج صادق با پدر خلوت کردند و

به گمانم همون شب منو از پدر برای آقامحمد صدرا خواستگاری کردند

چون صبح فردا پدر با نگاه خاصی به من نگاه میکردند

وبا پچ پچ هایی که از گوشه وکنار میشنیدم

حس میکردم خبری هست ولی نمی دونستم چی.....

زیاد کنجکاوی نمی کردم

سرم گرم قالیچه ایی بود که داشتم می بافتم.....

وعصرها هم میرفتیم روضه.....

اما یکی از همین روزا که داشتیم از روضه برمیگشتیم

سر یک پیچ که زیر گذر بود و من تند می آمدم که زود به خونه برسم

ناگهان محکم خوردم به کسی.....

سرم رو بلند کردم چیزی بگم که دیدم محمد صدراست

قلبم آنقدر تند میزد که نفسم به شماره افتاده بود

زود خودمو جمع و جور کردم و سرمو انداختم پایین که براه بیافتم

که محمد صدرا با صدای زیبایش منو صدا کرد

اونم به اسم کوچک!!!!!!!

با تعجب و کوتاه گفتم: اینجا تبریزه با تهران فرق داره

رفتارتونو کنترل کنید !

و سریع راه افتادم بدون اینکه منتظر جواب بمونم.....

به خونه که رسیدم قلبم داشت از سینه ام بیرون می افتاد......

تا بحال با هیچ نامحرمی حرف نزده بودم......

سه روز بعد

محمد صدرا و دایی ایشان حاج آقا صادق به خواستگاری من آمدند بطور رسمی.....

من نمیدانستم این خواستگاری چه جنجال بزرگی

در تهران و تبریز بلند میکند

.............

مادر بزرگ خسته شده بود

من از مادر جون تشکر کردمو وپریسا و پرستو صورت مادر جونو بوسیدند

من رفتم به گلخونه

و ادامه کارهام وپرستو هم رفت دانشگاه

پریسا هم پیش مادرم موند

این داستان ادامه دارد...

                  یاحق...

راستی پیشنهاد میکنم این کلیپ رو حتما ببینید:

http://irclip.com/ShowClip.php?ClipId=176

all of us are alone

                      شنبه /بیست ویکم / مرداد ماه

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت