راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

:::www.taranehha.ws:::

هر حادثه ایی یه رد پایی از خودش میذاره و میره......

ومن بر برکه خاطراتم نشسته ام.....

سنگی از سر دلتنگی در آب می اندازم.....

حلقه حلقه خاطره در ذهنم زنده میشوند.....

دلم تنگ است.....

برای روزهایی که نمی دانستم هر کدامشان برایم خاطره ایی خواهند بود....

هر کسیکه منو میشناسه بهم میگه:

تو که قوی هستی پس از اینهم بگذر !

ای بابا مگه آدمای قوی حق ندارند گریه کنند؟

مگه آدمای قوی گاهی زانو نمی زنند و داغون نمیشوند؟

چرا همه توقع دارند هیچ خراشی بر صورت احساسم نیافته؟

بگذریم....

برکه آرام است و هیچ صدایی حتی پریدن شاپرکی به گوش نمی رسد......

فقط صدای تنهایی می آید !

حلقه های خاطراتم را یک به یک مرور میکنم......

از غمگین بودن بعضی هاشون دلم میگیره واز شاد بودن بعضی دیگه لبخند میزنم.......

پدرم دیروز میگفتند:

راستی هنوزم میتونی از اون لبخند های از ته دل بزنی؟

یکه خوردم ......یعنی چند وقت شده که نخندیده ام؟

به پدر نگاه کردم و گفتم :

لبخند باید از دل بالا بیاد وگرنه تظاهره.......

ولی من حالم خوبه .......مطمئن باشید .....

تازه شم دیروز بعد از مدتها کنار رود تایمز رفتم ....

پس حالم خوبه.....

رود عجب آرامشی داشت.......توی این گرمای کم سابقه .....چه خنک بود !

هوای سنگین شهر اینجا بدل شده بود به نسیمی ملایم .....

سنگ کوچیکی برداشتم .....

یاد حرف سهراب افتادم :

ریگی از روی زمین برداریم......وزن بودن را احساس کنیم.....

سنگ را در رود انداختم.....

بازهم حلقه .....حلقه های کوچک و بزرگ که از کنار سنگ پراکنده میشدند.....

یاد برکه خاطراتم افتادم .....

و یک تصمیم عاقلانه گرفتم و احساس را پس زدم.....

بقول پرند عزیزم : این دنیا جایی برای آدمهای با احساس ندارد.....

من اینجا هستم

یک هفته پیش وقتی از راز پرواز خداحافظی کردم

سرم را روی میز کامپیوتر گذاشتم و بلند بلند گریه کردم.....

نمیدانم چقدر طول کشید ولی حسابی و از ته دل گریه کردم......

آروم شدم و کامپیوتر رو خاموش کردم ......

دیگه نمیخواهم به اون حس ویرانی برسم !

زمان منو به بازی گرفته بود و انتظاری بیهوده احساسم را به مسخره........

و عشق........

موهوم ترین حادثه عمرم بود......بی اعتبارترین سایه سار زندگی ام......

و من باز هم مثل همیشه های زندگی ام از هیچکسی گله ندارم.....

روزهایی که به انتظار لحظه ایی دیدار می نشستم و بی فایده بود را از کسی طلبکار نیستم

و مثل همیشه ها ......آرامتر از باد میگذرم و در عبور ساکت نسیم آرام میگیرم.....

اهل ناله نیستم .......

نمیگویم چرا.......اما فقط یک چیز را خوب میدانم که این حق دلم نبود !

صادقانه عاشق بود دلم.....

ومن به این دل می بالم که هیچگاه بی وفا نبود ....

تنها بود و عاشق.....

و حالا تنها هستم و.........

میخواهم یک چیز را از ته قلبم اعتراف کنم :

اول یه نفس عمیق..........

هیچکسی را به اندازه ء او دوست نداشتم !!!

اما.......

برکه را با خاطراتم تنها میگذارم و پا در دنیای روزمرگی ها میگذارم

بازهم تکرار در تکرار....

دانشگاه......باشگاه ........و خونه........

ولی با یک فرق بزرگ که در درون سینه ام یک حفره بزرگ ایجاد شده......

آخه قلبم را در ساحل برکه خاطراتم مدفون کردم.....

چون دیگر نمی خواهم اون لحظات ویرانی دوباره برایم تکرار شود.....

همون یکبار برای قلبم کافی ست.......

سعی میکنم آپدیت بعدی ام بقیه داستان مادر بزرگ باشد......

از اینکه تحملم کردید یک دنیا سپاس.....

این مسافر به اقامتی ابدی در دنیای بی مرگ زندگی محکوم است......

ابد برای من یعنی همین دو روزی که نمیدانم کی آفتابش غروب خواهد کرد

امیدوارم نقشی از ما به یادگار بماند که حکم ابدیت بر لوح وجودمان نقش ببندد

یا حق ......

                                          چهارشنبه / هجدهم / مرداد ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت