راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

دفتر شعرمن امشب بازاست 

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

و قلم نام تو را مي خواند

و من اينجا تنها

چه بگويم جزآه ...

چه نويسم جز اشك

  كمكم كن اي ماه!

 

اولين شعرم را

باز هم مي خوانم

چه قشنگ است هنوز

پر از گلواژه،

پر از اسم تو و زيبايي است

پر از حسرت بي فردايي است

پر از عطر حضور يك عشق

پر از ماه و ستاره و خدا

پر ازمن

 پر از تو

 پر از ما!

......

مطلع هر غزلم شعر تو بود

پاي هر دفتر شعرم، ردي از عشق تو بود

نقش هر خنده تو

رويش حرفي و شعري تازه

طرح چشمان تو

آغاز دوباره شعري

اينچنين

مي سرودم از تو

مي نوشتم با تو

فارغ از غصه و آسوده ز غم

و شدم

شاعر چشمان تو من

......

شاعرم كردي و رفتي 

و من اينك بي تو

كنج اين تنهايي

مي نويسم گرچه

همه شعر و غزلهاي من

پر شد از حسرت و ويراني و شب مرگي

آخرين شعرم را مي نويسم امشب

دست من مي لرزد

شعر من مي ميرد

به گمانم شده ام پير عزيز!!!

آري آري

شده ام پير غم عشق تو و

مرگ من نزديك است

و چه مرگي است ترا داشتن وديدن و

از غصه بي تو مردن...

......

نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت