راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

همیشه از گفتن داستان فراری بوده ام .......

اما حالا اینجا دارم داستان مینویسم !!!

راستش برای خودم هم جالبه و یاد آور روزهای زیبایی هستش.....

روزهایی برنگ بنفش.......رنگین ترین بنفشه باغچه !

اینم ورقی دیگر از دفتر خاطراتم :

اون شب سه تایی آشپزی کردیم....

بقول پدر سه تفنگدار !

و بجای اینکه غذا شور بشه .....بی نمک شد !

خورشت قیمه  پختیم.......من فقط سیب زمینی هاشو سرخ کردم !

و البته طبق معمول درست کردن سالاد هم بعهده من بود.....

(حالا چون پرستو خواسته از گفتن یه سری کاراش صرفنظر میکنم)

بعد از شام و جمع و جور شدن میز .......

همه پراکنده شدیم و پی کاری رفتیم.....

منم یه راست رفتم پیش مادر جون که : مادر جون الوعده وفا !

البته پریسا و پرستو هم براشون جالب بود ....

سه تایی مثل قدیما کنار مادر جون نشستیم تا ایندفعه نه قصه که داستانی حقیقی رو

از زبان مادر بزرگ بشنویم ....

مادر جون هم با آرامش برامون زندگیشونو اینجور آغاز کردند :

در سال هزار و سیصد و دوازده خونه حاج سید حسین جواهری شاهد تولد یک نوزاد بود

دختری که نامش را ماه تابان گذاشتند ....

چون در شبی مهتابی بدنیا اومده بود....

پدر در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت ....

و در گوشش نام فاطمه را زمزمه کرد......

من سومین فرزند و البته تک دختر حاج حسین بودم....

و خب خیلی ناز پرورده و عزیز

تا یادم میاد همیشه در بدو ورود پدر من در آغوشش جای میگرفتم

و اولین هدیه ها مال من بود.....هیچکس اعتراضی نداشت جز برادرم سید محمد!

که برادر کوچکتراز سید مرتضی بود.....

اما خب من هر دو برادرم رو دوست داشتم....

نه ساله که شدم مادر برام یک چادر گلدار دوخت و پدر ولیمه دادند

تک دختر خانواده به سن تکلیف رسیده بود....

از سیزده سالگی دیگه در خونه ء ما بود و زنگ خواستگارها

اما پدر اعتقاد داشتند دخترش باید درس حوزوی رو ادامه بده

به همین خاطر منو بردند خدمت یک خانوم عالمه و من هم به شاگردی لایق بدل شدم!

تا سه سال درس خوندم ومیشه گفت از هم سنهایم سوادم خیلی بیشتر بود....

و با آزادی و شخصیتی که پدرم به من داده بودند درشهر رفت و آمد میکردم

که البته از گوشه کنار به پدر میگفتند : دخترت رو در خانه حبس کن !

چه معنی داره دختر روزنامه بخونه؟

خلاصه محیط شهر تبریز بود و هزار و یک جور تعصب....

برادرهایم همیشه مواظب من بودند  ....

پدرم نسل در نسل در کار فرش بودند و معتمد محل

هرکی مشکل یا اختلاف داشت با کسی ....نزد پدر من می آمدند

همه میگفتند نفس سید حسین حقه.....

روزها همین جور گذشتند تا اون سال محرم و نذری پزون ما.....

تابستون بود و هوا حسابی گرم بود

بساط شربت و خاکشیر براه بود....

یادمه از چند روز پیش خونه ما شلوغ بود و رفت و آمدهای زیادی داشتیم

تا روز اول محرم که دیگهای بزرگ بپا شدند و هر شب پذیرایی از هیات های عزادار....

همه محل به خونه ما میومدند و هم کمک میکردند و هم سینه میزدند و خلاصه.....

منهم در قسمت خانوما بودم و کمک مادر...

فکر میکنم شب سوم محرم بود که برای اولین بار محمد صدرا رو دیدم !

بعدا فهمیدم خواهرزاده حاج صادق ....دوست پدرمه....

................

منو پریسا بهم خندیدم و مادر جون متوجه ما شدند و گفتند:

شما دوتا وروجک چرا میخندید؟

گفتم : هیچی مادر جونم شما ادامه بدید.....

مادر بزرگ یه نگاه به ساعت کردند و گفتند :

برای امشب کافیه .....

ماهم از مادر جون خداحافظی کردیم وبیرون رفتیم....

بعدش سه تایی رفتیم اتاق من و بعد از نیم ساعت اظهار نظر در مورد داستان مادر بزرگ

و کلی حرفهای متفرقه .....خوابیدیم...

                      ..............ادامه دارد

                             پنجشنبه / بیست و نهم / تیرماه

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت