راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

قلب من

برای اینکه از اون روز بگم که چطوری تمام حواسمو جذب خودش کرده بود....

دفتر خاطراتمو ورق زدم و به اسم روز موعود رسیدم.....

پس  ادامه ء ماجرا های من در ایران :

از خستگی نمی تونستم چشمامو باز کنم......بخصوص که دیشب هم نخوابیده بودم

بیرون هم که بودیم تشنه مون که شد من دوغ خوردم.....!

حالا حسابشو بکنید دیگه چشمام خواب آلود محض بودند.....

وقتی از پله اومدیم بالا .....

بوی قرمه سبزی مادر بزرگ هوش از سرم برد!

با مریم وارد خونه شدیم و درست به موقع رسیدیم .....

غذا خورده ...نخورده  روی تخت مادر بزرگ از بی خوابی میشه گفت بیهوش شدم....

یادم نمیاد از مریم عذر خواهی کردم یا نه!

وقتی بیدار شدم ......هوا تقریبا تاریک شده بود.....

مادر بزرگ و مادرم  توی هال داشتند صحبت میکردند و پدر طبق معمول اخبار میدیدند....

دست و صورتم رو شستم و یه چای داغ برای خودم ریختم و رفتم پیش مادر بزرگ نشستم

مادرم یه نگاه به من کردند و گفتند:

میدونی چند ساعت خوابیدی؟ داشتم نگرانت میشدم.....

گفتم: دلتون برای شلوغ کردنام تنگ شده؟.......مادر خندیدند

به مادر بزرگ گفتم: مادر جون چرا شب نمیشه؟

چرا امروز اینقدر دیر میگذره؟

مادر جون گفتند:

چون منتظری.....انتظار زمان رو طولانی میکنه....

بعد از چای رفتم طبقه بالا و پشت کامپیوتر نشستم و  وارد اینترنت شدم.....

مریم هم اومده بود......

کلی سر بسرم گذاشت ......منم البته کم اذیتش نکردم....

بعدش از جام بلند شدم و رفتم به گلخونه یه سر زدم.....

عجب قشنگ شده بود ....رنگهای دیوار هنوز کاملا خشک نشده بودند.....

همین موقع زنگ در بصدا در اومد....

در حیاط رو که باز کردم ....عمه جونم پشت در بودند همراه پریسا و پرستو.....

و........یه قفس که یه طوطی خوشمل توش بود....

در نگاه اول یه دل نه صد دل عاشقش شدم......

جالبه که طوطیه هم تا منو دید گفت: سلام .......سلام

خلاصه از این تاریخ عسل بانو هم به جمع دوستانم اضافه شد....

                                       ..........ادامه دارد

                                سه شنبه / بیست و هفتم / تیر ماه

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت