راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

عجب شبی بود اون شب !

تا صبح نخوابیدم....

آخرش با سر درد من صبح فردام طلوع کرد!

طبق معمول خیلی زودتر از بقیه بیدار شدم..

..

پاورچین و آروم رفتم تو حیاط.....

 

اون طرف حیاط یک گلخونه ء متروک بود

 

چند روز بود داشتم اونجا رو تمیز میکردم

 

دیگه به مرحله نقاشی رسیده بود.....

 

پنجره ها رو باز کردم و هوای صبح رو یهو بلعیدم .....

 

انگار یه عمر نفس نکشیده بودم .....

 

یه نگاه انداختم به پنجره اتاق مادر بزرگ .....

 

همونجایی که دلم میخواست بودم......

 

میدونستم مادر جون بعد از نماز صبح دیگه نمی خوابند ...

 

ولی نمی خواستم منو با این چشمای پف کرده ببینند....

 

آخه بقول پدر چشما م همیشه منو لو میدن !

 

سطل رنگو برداشتمو شروع کردم ...

 

دیگه یاد گرفته بودم چطوری باید دیوارو نقاشی کنم.....

 

رنگ سبز روشن روشن........فکر میکنم بهش میگن مغز پسته ایی.....

 

و تا ۱ساعت یه طرف دیوارو رنگ زدم....

 

خودم که خیلی راضی بودم....

 

میخواستم دیوار گلخونه برام بشه یه بوم بزرگ ....

 

و یک عالمه آفتاب گردون اونجا بکشم.....

 

زمینه رو که کشیدم ....یه افق و بعدش پس زمینه ء آسمونو کشیدم.......

 

حسابی خوشمل شده بود....

 

دیگه کم کم آفتاب بالا اومده بود که از گلخونه اومدم بیرون

 

باید رنگهای دیوار خشک میشدند تا میرفتم مرحله ء بعد....

 

از پله های پارکینگ داشتم میرفتم بالا که صدای قشنگ مادر جونو شنیدم ......

 

سلام کردم و بوسیدمشون.....

 

بعد هم رفتم کنار مادر بزرگ نشستم و صبحانه خوردم جاتون خالی.....

 

من همیشه یک دونه سیب میخوردم بجای صبحانه اما اونروز یه صبحانه مفصل با هم خوردیم

 

مادر بزرگ یه جور خاصی به من نگاه میکردند.....درست شبیه پدرم و اون چشمای روشن

 

دستامو بالا بردم و گفتم:

 

تسلیم مادر جون ....آره دیشب نخوابیدم.....بلند ترین شب سال بود و ......من تا صبح بیدار

 

بودم

 

مادر جون خندیدند و همه چیز به آرامش رسید.....

 

اینموقع بود که گفتم :

 

شما که فراموش نکردید چه قولی به من دادید؟

 

گفتند : نه .....بعد از شام بیا تا برات داستان زندگیمو بگم .......

 

از خوشحالی داشتم پر در می آوردم....

 

مادر جونو بوسیدمو از خونه شون خارج شدم ....

 

داشتم میرفتم طبقه بالا که یه دفعه یادم افتاد امروز با مریم قرار دارم ......

 

باید میرفتیم خیابون انقلاب و کتاب میخریدیم......

 

تازه یه کمی دیر هم شده بود....

 

سریع حاضر شدم و زدم بیرون ....

 

از پارکینگ که ماشینو بردم بیرون .......مریم روبروم ایستاده بود و.....

 

از اون قیافه هایی گرفته بود که منو به خنده می انداخت !

 

پیاده شدم و تعظیم کردم و گفتم شرمنده.....

 

مریم هم خندید و گفت: سلام استاد ماست مالی......

 

گفتم : سلام عرض شد بفرمایید بنده در خدمتم......

 

.........و خلاصه بد قولیم بخیر گذشت

 

                                    ...............ادامه دارد

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت