راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

وقتی گفتم :نه !

همه سکوت کردند.....

در مورد شب چله سال ۸۳ دارم حرف ميزنم.....

مدتی بود يه زمزمه هايی ميشنيدم ولی جدی نمی گرفتم....

تا اون شب که همه خونه مادر جون  يعنی طبقه پايين  جمع شده بوديم...

عمو علی توی خانواده چون برادر بزرگ بودند کسی رو حرفش چيزی نميگفت.....

اون شب با گل و شيرينی و هديه اومده بودند.....

منم به روی خودم نياوردم ولی حسابی عصبانی شده بودم....

پريسا خيلی سعی کرد آرومم کنه ولی طفلک نتونست...

خوشبختانه تا بعد از شام هيچ صحبتی نشد ...

منو پدر هم طبق معمول شروع به حاقظ خوانی کرديم...

من ميخوندم و پدر تفسير ميکردند....

صدای ملايم و آرامبخش پدرم همه رو تحت تاثير قرار داده بود....

تا اينکه آخرين غزل رو هم خوندمو پدر هم صحبتشون به پايان رسيد.....

همه دست زدند و آفرين گفتند البته بيشتر برای پدرم.....

داشتم ميرفتم ديوان حافظ رو توی کتابخونه بذارم که عمو علی گفتند :

ممنونم عروسم .....

يه دفعه جا خوردم .....اومدم چيزی بگم .....باز رعايت ديگران رو کردمو ساکت موندم

ولی ديگه از اون موقع هايی بود که پدر هميشه ميگن:

بايد دنبال سوراخ موش بگرديم.........

خلاصه....

گذشت تا اون لحظه رسيد که عمو علی شروع کردند در مورد منو رضا حرف زدن ...

که فلان کارو براشون ميکنمو و .........

پدر متوجه حال من شدند...

و بی مقدمه گفتند : بايد نظر دخترمو هم بدونيد!

عمو شوکه شدند و رو به من گفتند :

خب نظرت رو بگو عمو جون!

من منتظر همين بودم و خيلی راحت و ساده گفتم:

شما به من لطف داريد اما من موافق نيستم....يعنی پاسخ من نه هستش !!!!

يه دفعه همه ساکت شدند....عمو با دهان باز و متعحب داشت منو مستقيم نگاه ميکرد!

من نمی دونستم چی کار بايد بکنم اما خيلی آروم شده بودم......

يه دفعه عمو از جا بلند شد و با عصبانيت گفت: تو چی فکر ميکنی دختر؟

گفتم: من فکر ميکنم هيچکسی نبايد برای آينده ديگری اينجور تصميم بگيره....

در ضمن يادتون باشه من جايی بزرگ شدم که آدما خودشون تصميم ميگيرن....

و اينجا مثل هميشه پدرم بدادم رسيدند...

و گفتند: علی جان اينجا ما نمی تونيم قضاوت کنيم....

و عمو علی که فکر ميکنم از عصبانيت داشت ميلرزيد به پدر مهربونم گفت:

همين ديگه !دختر بزرگ کردی ! کپی خودت!توهم به حرف کسی گوش ندادی!

معلوم نيست شما به کی رفتيد!

اينجا بود که مادر يزرگ فهميده و عزيزم به دفاع از پدر گفتند:

من ميدونم .....به پدرتون.....علی جان داری ناحق ميگی.....

پدرتون هم وقتی با من ازدواج کرد همين حرفو پدرش بهش گفته بود!

من هاج و واج داشتم به مادر يزرگم نگاه ميکردم ...

يادم نمی ياد چه وقت عمو علی و خانواده اش رفتند.....

جمله آخر مادر يزرگ منو حسابی برده بود تو فکر.....

اون شب هيچکس راجع به اين موضوع حرفی نزد.....

آخرشب همه رفتند.....

مادر و پدرم هم رفتند طبقه بالا...

اما من پيش مادر يزرگ موندم....

يه چيزی داشت اذيتم ميکرد.....

با مينو خانوم که پرستار و همدم مادر جونم بود ....خونه رو مرتب کردم....

تقريبا کارا تموم شده بود که يواشکی به اتاق مادر يزرگ سرک کشيدم.....

مادر نورانی من بر سجاده نشسته بودند و تسبيح در دست ذکر ميگفتند.....

اومدم برم که صدام کردند....

با شرمندگی رفتم جلو.....

و عذر خواهی کردم که مزاحمشون شدم....

مادر بزرگم با نگاه نافذ و چشمای روشنشون نگاهم کردند و گفتند :

بشين ميخوام باهات حرف يزنم....

منم آروم کنار سجاده سبز رنگ مادر جون نشستم.....

اومدم چيزی بگم که مادربزرگ گفتند: فکرشو نکن .....هر کاری که فکر ميکنی درسته

انجام بده البته با مشورت پدر و مادرت....

ميدونی وقتی پدرت تصميم گرفت با مادرت ازدواج کنه....

خيلی ها جنجال درست کردند اما منو پدر بزرگت موافق بوديم

ميبينی که اشتباه نکرديم.....

گفتم: مادر جون گل من ميخوام برام تعريف کنی....همه چيزو از قديما....

نگاه مادر بزرگم رفت اون دور دورا.....

بهم گفتند: تا حالا کسی از من نخواسته بود......باشه

ولی امشب نه .....

باشه برای فردا شب...

منم بوسيدمشونو  موقع بيرون رفتن گفتم :

شب بخير ماه تابانم !

و مادر بزرگ گفتند: خيلی وقت بود کسی به من نگفته بود ماه تابان

فقط پدر بزرگت منو به اسم کامل صدا ميکرد...

گفتم: خب مگه نگفتید  منو پدرم به پدربزرگ رفته اخلاقمون؟.....

پس شب بخير ماه تابان زيبا

و از اتاق خارج شدم

توی راه پله کمی ايستادم و به ماه زيبا نگاه کردم....

و توی دلم برای مادر بزرگم دعا کردم....

                          .........ادامه دارد با داستان ماه تابان دختری از شهر تبريز

                        چهارشنبه / بيست و يکم / تير ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت