راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

در كوچه باغهاي خيال به جاي قدمهايت مي نگرم

كه آرام از گذرگاه ذهنم دور مي شود...

از قدمهايت پرسيدم ...

آيا روزي مي رسد كه باز مهمان جاده سكوت من شوي..؟

با تبسم جوابم داد ..

...اندكي صبر....

بر ديوار لحظه هايم؛؛ سايه خاطراتت مي نشيند...

سرد است؛ همچون نسيم صبحگاهان....

از سايه ات پرسيدم....

آيا روزي مي رسد كه باز در آيينه سرنوشتم ببينمت...؟

جوابم داد ...

...اندكي صبر..

الهه مرگ ؛عشق را در تابوت جدايي جاي داد ...

در  واپسين لحظه ها ؛ به چشمانت خيره شدم...

‹‹ به جايي كه تنها پناهگاه من است...››

بي صدا؛؛ فرياد زدم....آيا باز ترا خواهم ديد...؟

نگاهت همچون بوسه اي گرم بر رخسار سردم نشست...

و آهسته زمزمه كرد....

..اندكي صبر...

..اندكي صبر...!

 اما

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

            جمعه / شانزدهم / تيرماه

                                  ......غمگين نرين غريب دنيا

نوشته شده در جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت