راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

قول داده بودم که ديگه از خودم هيچی ننويسم!

قول داده بودم از تو هم ننويسم !

اصلا قول داده بودم محو بشوم در واژه های غريب....

سرم را بالا ميگيرم تا قطره اشک تنهايی ام مجال بروز نيابد....

چشمانم را می بندم تا اشک در پشت تمام دلتنگی هايم پنهان شود....

اما

از گوشه چشمم اشک ميچکد و دستانم از داغی آن ميسوزد....

اشکم را ميچشم.....شور نيست.....تلخ تلخ است!

ديگر قول ميدهم گريه هم نکنم....

کلمات راه نفسم را گرفته اند....

حتی بغض هم راه آه را بسته است.....

اصلا قول ميدهم ديگر نفس هم نکشم!

اما قول نمی دهم دوستت نداشته باشم....

نديدنت آتشم زد و نبودنت به خاکسترم نشاند.....

و من اينجا بی آنکه پريده باشم سوگوار بالهايم هستند.....

ميدانم اين حق دل من نيست اما....

چاره در چيست؟

عبور؟

پدرم ديروز با خود زمزمه ميکردند : عبور بايد کرد

اگرچه آب بالش خوبيست برای خواب آرام و ترد نيلوفر.....

گفتم: من در اين آبادی پی چيزی ميگشتم....

پدرم متوجه من شدند و با خنده گفتند :

بازم دلت برای مشاعره تنگ شده؟

گفتم : اونم از مدل شعر نو....

بعدش دوتايی اومديم توی خونه.....

و فرشته ء من (مادرم) در حال بافتن بودو با نگاه مهربونش

وجودمو سر شار از گرمی کرد.....

به مادر گفتم : زندگی خالی نيست؟

مادر گفتند: نه.....مهربانی هست سيب هست....ايمان هست...

گفتم : اما فقط تا شقايق هست زندگی بايد کرد!

و فرشته ام را بوسيدمو به اتاقم آمدم....

و اينجا دارم مينويسم ....

به قولم نتونستم وفادار بمونم...

راستی چرا امروز ما سه نفر همه شاعر بوديم؟

                                   چهارشنبه / هفتم / تير ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت