راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من ندیدم دو صنوبر را دشمن باهم...

تو اگر در تپش باغ خدارا دیدی همت کن...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

یاد من باشد...

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ...

و عشق ...

چه خوب بود روزگار بی دانشی !

آب بی فلسفه ميخورديم.....

چه روزهای بی بهانه ايی بودند کودکی ها.....

به نگاهی و نوازشی و عروسکی دل خوش بوديم.....

چطور گذشتند آنهمه حس قشنگ؟

ياد اون روزايی که بی خيال هشت کتاب سهراب را در دست ميگرفتيم و زمزمه ميکرديم:

عشق صدای فاصله هاست ........

و می خوانديم و می خوانديم و در عبور لحظات غرق ميشديم....

حالا هم سهراب ميخوانم

تقريبا هر روز....

اما با هر کلمه ميروم در دنيايی ديگر و حال و هوايی خاص.....

حالا ميدانم که اين جمله به چه معناست: عشق صدای فاصله هاست....

فاصله ها را با تک تک سلولهايم حس ميکنم.....

و ميدانم که دورها آوايی ست که مرا ميخواند....

و ميدانم لادن هيچ کم از لاله قرمز ندارد.....

و ميدانم که قد قامت سرو يعنی چه.....

من با شعرهای سهراب زندگی ميکنم.....

من تنها نيستم !

هر چند دستهايم در دست ترد ثانيه هاست!

هر چند ميروم تا هيچ .....

اما ميدانم حرفهايم مثل نقره تميز است !!!

و ميدانم که روزی خواهم آمد ....

و ميدانم جار خواهم زد : آی شبنم.... شبنم.... شبنم !

و خواهم آمد و ندا خواهم داد ای سبد هاتان پر خواب سيب آوردم ....

سيب ســــــــــــــــــرخ خورشيد.....

و ديگر هيچ....

                بدون تاريخ........

                              .......برای فردا

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت