راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

هيچ جنبشی نيست و دستها در قطبی ترين فصل رويش اسيرند!

ومن در اين قطعه از خاک سوگوار يک جوانه ام

ساقه هايی که در تنهايی روييدند و ......در تنهايی پژمردند!

واين گناه هماره ء عشق است...

عشقی ممنوع.....

در خاکی غريب.....

ميدانم حق عاشق شدن را از من گرفته اند .......

اما دل بود و يک صدای آشنا از آنسوی پنجره تنهايی ام......

نمی دانم به کدامين شلاق مجازات ميشوم ......

اما دلم برای دلم ميسوزد!

همه ميگذرند و ميخندند بر سادگی ام.....

هيچکس تنهاييم را حس نکرد .....

هيچکس هم آوازم نبود ....

اما من با همه خواندم و سوختم و سکوت کردم......

ميخواهم از زخم دهان بازی بگويم که ذره ذره داره آبم ميکنه......

از هيچکس گِله ندارم.....

بقول فروغ : سهم من آسمانيست که آويختن پرده ايی آنرا از من ميگيرد....

ومن همچنان در پشت اين پنجره ء تاريک و از ورای همه ديوارها.....

تو را می نگرم که چه ساده و ساکت تنهايم گذاشتی.....

و من تنها برای تنها نبودن دلت دعا ميکنم !

آخه عادت ندارم کسی را نفرين کنم......

عادت ندارم غم خويش را با کسی قسمت کنم....

عادت ندارم بهت تنهايی ام را به گردن ديگری بياندازم.....

و عادت ندارم دوستت نداشته باشم.......

در اين حصار ساده ء من هيچ پرنده ايی در سيمهای خاردار غم تنها نمی ماند.....

و نيز عادت کرده ام اگر نگاهی را غم آلود ببينم .....

حتی اگر کاری از من بر نمی آمده ....

چشمانم را به آن نگاه تبدار قرض دهم تا بيشتر ببارد و خالی شود ....

...... سبک شود از دلتنگی ها.....

اما...

هيچکس مرا به اين نکته واقف نکرد که :

هيچکس .....هيچکس در لحظه ء بارش نگاهت در کنارت نخواهد بود!

و تو تنها ترين ابر دنيايی که بر کوير می باری ومی باری.....

و من عاشقانه کوير را دوست دارم.....

آن لبهای خشک و نگاه صبور را که بر دل زمين آرام گرفته است......

بر تنهايی ام سو گوار نيستم ...

بر نبودنت اشک نمی ريزم....

من به نگاهی دزدانه از پشت شيشه در لحظه عبور تو از کوچه ء دلم راضی ام !

ببين چقدر قانعم ؟؟؟

نيازی نيست سرت را بالا بگيری .....من رايحه ء چشمان تورا از حفظم !

نيازی نيست چيزی بگويی....من طنين صدای تورا در قلبم ميشنوم !

ديگر ميدانم چه کسی در قلبم نشسته است......

من بی حضور تو هنوزم عاشقم!

عاشق و تنها و صبور....

هيچکس ناله ام را نخواهد شنيد....

بارها گفته ام و بار دگر ميگويم...

فرياد من يک آه خاموش است !

از تبار عاشقانی هستم که به دور از تمام هياهو های زمين....

در معبد مقدس صبر نماز عشق را در پی قد قامت استقامت بر پا ميدارند....

و اگر نفس ياری کند ....تورا در هر باغ خواهم بوييد..........

و اگر آه خاموش بماند .....تورا در هر نفس فرياد خواهم زد.....

و اگر دل تاب بياورد......رهاييت را نقاشی خواهم کرد.......

چيزی نمانده از اين شب تاريک ....

سحر نزديک است!

سحر نزديکتر از نزديک است !

 

                                  سه شنبه/سی ام/خرداد ماه

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت