راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .
 
وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند

 قطره   قرض دهد . .....
 
جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  وجود من به اشك تبديل

شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است . ...
 
گلها گفتند : راست مي گويي ،


چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

 
 
جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟!!!!


 
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو

 بايد بهتر از هر كه بداني كه شقايق چقدر زيبا بود ....!!!


 
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه،

ميکرد.... من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .....!!!

زندگي خالي نيست :


مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست . ...


آري...


تا شقايق هست , زندگي بايد كرد. ....


در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح


و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد


بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .....


دورها آوايي است , كه مرا مي خواند....

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت