راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

سرم حسابی درد ميکنه....

همين الان از بيرون اومدم خونه.....

باخت تيم ملی عجيب ناراحتم کرده.....

هوای دلگير اينجا هم مزيد بر علت شده....

رفتم کنار تايمز ....همون رودی که هميشه آرومم ميکرد....

اما اونم  غم چشمامو که ديد طاقت نياورد و گريست.....

اومدم خونه که به بهانه شانه های پدر و نگاه مادر آروم بشم ....

اما هيچکسی خونه نبود و يه تيکه کاغذ روی ميز بود که : ما بيرون هستيم !

و حالا من اومدم اينجا تا آروم بشم.....

اول آهنگ وبلاگو عوض کردم....که خودش يه جور تنوعه.....

بعدش پنجره رو باز کردم که هوای خنک توی اتاق پيچيد....

و حالا.....

دارم مينويسم.....از تو؟

خب من هر چی بنويسم رنگ تو رو داره.....

دستام اسمتو با چشمای بسته مينويسه.....

ميدونی آسمون خيلی عجيب بود....

يه حس غريبانه داشت....

شايدم يه بغض سخت...

پياده رفته بودم .....تا اينجا آسمون چند بار گريست...

دوست دارم تمام جاده های جهان رو پياده برم....

دلم ميخواد مسافر همه راهکهای دوستی بشم و به نقطه ی تلاقيه نور و چشم برسم....

و در تضاد همه ء لحظه های تنهايی و نوسان در جمع بودن ....

و در اخلاص صميمی ترين حس در نگاهت حل بشوم.....

چی گفتم؟

خودت ترجمه اش کن......

يک کلام.....بازم بگم؟

دوستت دارم....

بازم اعتراف؟

خب آره مگه بده؟

گفتن جمله ء دوستت دارم شهامت ميخواد....

و اگر کمترين نا خالصی توی اين حس باشه .....يه جايی خودشو نشون ميده....

مگه نه؟

حالا چی فکر ميکنی......دوست دارم يا نه؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت