راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

حروف ؛ کلمات ؛ همه با هم کم شده اند!

يه زمانی حرفهام آنقدر زياد بودند که زمان برای گفتنش کم می آوردم....

اما حالا زمان در بيهودگی محض می چرخد و می چرخد و.....

سرانجام سر بر بالش شب فراموش می شود!

ميخوام بگم : بريده ام......

کم آورده ام !

اعترافه؟

ای ميشه اينجوری گفت !

تازه اگر هم اعتراف نکنم از زمين و آسمون داره ميباره !

من مصلوب دل خويشم ......

مصلوب غمهايی که دوست داشتنت بر دلم نشانده است.......

دلم مثل يه پرنده افتاده توی قفس دلتنگی و از بس خودشو اينور و اونور ميله های قفس زده

پر و بالش زخمی شده و حالا حتی اگه در قفس باز بشه.....

نای پرواز نداره!

چرا هميشه بايد از قوّت گفت ؟

پس هجای از پا در اومدن چی؟

گاهی زانو ميزنم و گريه ميکنم......

ناتوانی ام را جشن ميگيرم!

وقتی حسابی از ته دل گريستم ......چشمهايم را همانجا جا ميگذارم و......

دوباره بر دنيای سنگی لبخند ميزنم !

خنده داره نه؟

اين تکرار در تکرار روزهايی ست که ناشکيبا و بدون توقف ميگذرند.....

پدرم ديروز ميگفتند : اين کلنجار سپاه نور و ظلمته.....

گفتم : اونوقت من در کجا ايستاده ام؟

گفتند : خودت چی فکر ميکنی؟

گفتم : در سايه روشن ميان نور و ظلمت !

پدرم با تعجب به من نگاه کردند و گفتند: در مرحله ء بين شک و يقين؟

سرمو مثل هميشه انداختم پايين و گفتم : نمی دونم .......

تا بحال فکر ميکردم مجنونم.....اما حالا حتی مجنونم نيستم !

سرگشته ام ....سرگشته....

پدرم کنارم آمدند و گفتند : اين سرگشتگی اول يقين مطلقه ....دوام بياور و توکل کن!

ديگر هيچ نگفتم و مثل هميشه کنار پنجره رفتم ....

و نوشتم : پنجره يک دريچه است به خنکای ذهن !

و غروب آفتاب منو برد به روزهای کودکی ام ......

خونه ء مادر بزرگ در تبريز.....

همونجايی که شادی هايم را جا گذاشتم و از دنيای سادگی ها پاورچين دور شدم!

بوی حوض حياط مادر جون .........ناخود آگاه نفس عميق کشيدم و چشمامو بستم و ....

رفتم به هفت سالگی ام.....

يه دختر با موهای بافته......لباس آبی.......و چشمهای روشن و شيطون......

و يه دنيا تخيلات ناب و قشنگ......

و حوض مادر بزرگ و آب تنی های سر ظهر و يه عالمه سر و صدا .....

....و خواب بعد از ظهر ....که البته يواشکی با پريسا از خوابيدن در می رفتيم!

و خنده های يواشکی و ريز!

چشمامو باز ميکنم و لبخند از چهره ام محو ميشود......

و خودمو در دنيای ديگر ميبينم.....

دنيايی پاک ولی با يه عالمه پيچيدگی.......

هوا کاملا تاريک شده.....

حتما اونموقعی که توی حياط مادر جون بودم ....خورشيد رفته بوده !

راستش خنده ام گرفته .....آخه من هنوزم يه عالمه حرف داشتم و خودم نمی دونستم!

کافی بود قلم را ....اين يار ديرين را در دست بگيرم .....

و يا دستهايم حروف کيبورد رو لمس کنه......

من سراپا حس عاشقانه ام .....شعله ور وخاموش.....

ساکت و تنها .....اين حسی ست که از همان سالهای ناب هم همراه من بوده است.....

ودلخوش و سرخوشم که ميتوانم اين حس را در خويش بپرورانم.....

اگر اينجا سرده .....اگر چشمهای آدمهای اينجا هيچ جرقه ايی ندارد....

من به خورشيد درونم می انديشم.....و اين راه ناگزير را طی ميکنم ....

به يک اميد....اميد به روزی که در آفتابی لباس تنهايی ام را خشک کنم که......

زمينش و آسمانش جولانگاه حضور عزيزانم باشد......

آسمان اينجا را دوست دارم اما زمينش برايم غريبه است......

و روزی برای هميشه با اين غربت خداحافظی خواهم کرد !

شعری زيبا ازفروغ فرخزاد تقديم به دوستانم:

فروغ فرخزاد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت