راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

روبروی بوم نقاشی ام نشسته ام.....

رنگ بومم خاکستريه خاکستريه....درست مثل روزهای اخيرم !

همين چند روز پيش بود که سپيدی سطح بوم رو با قلم موی بزرگم خاکستری کردم

و حالا بازهم دلم برای سپيدی ها تنگ شده ....

آخه من عاشقانه رنگ سپيد را دوست دارم....

با خودم ميگم : عيبی نداره روی خاکستری هم ميشه نقاشی کرد!

از قلم موی صفر شروع ميکنم.....

آنرا در سبزی چمن زار ميزنم ( رنگهای طبيعی زيباترست)

و آرام پايين بوم خطی ظريف و سبز ميکشم.....

خاکستری بوم ترک برميدارد.....

آرام آرام سبز ها را در دل خاکستری ها روان ميسازم....

کم کم منهم چمن زاری را در بوم خويش خلق ميکنم....

يک چمن زار سبز و زيبا ...

اما بدون گل ؛ سبزه زارم پريده رنگ است.....

قلم مويم را از سبز ميشويم ودر رنگين کمان گلهای بهاری ميزنم.....

گلهای سپيد و رزد و سرخ و بنفش و صورتی.........

 يک چمنزار پر از گل

اما باز بفکر فرو ميروم .....آره يک درخت هم خوبست آن گوشه ی تصوير باشد!

چه درختی؟......ميوه باشد بهتر است......سیــــــــــب

يک درخت تناور سيب سرخ ميکشم ....

ياد مادر بزرگ افتادم که هميشه با دستمال نخی سيبهای سرخ را براق ميکردند

....و چقدر سيبها زيبا ميشدند و چه خوشمزه بودند

تا يادم می آيد کودکی من پر از سيب بوده است!

وهنوزم به عادت کودکی ها هميشه توی کيفم سيب هست

انگار بخشی از هويتم شده!

چه خوب شد نقاشی ام ....

اما مه خاکستری رنگی داره اونومی پوشونه...

نميذارم!

قلم مويم را در آسمان آبی ميزنم....

و هر چه خاکستريست از آسمانم پاک ميکنم.....من آسمان آبی دوست دارم......

هفت رنگ آبی در آسمانم ميکشم........

وای چقــــــــــــدر زيباست !

....اما

باز چيزی کم است.....اصلا آسمون بدون پرنده به چه دردی ميخوره؟

چند تا پرستو اون گوشه ميکشم ....آخه بهار شده همه دارن برميگردند......

اما اينها راضی ام نمی کند!

آسمان من بايد جولانگاه عقاب باشد!

يک عقاب زيبا بالا ترين نقطه ی آسمون ميکشم.........

عاشقانه عقابم را نگاه ميکنم.....دوست داشتم هميشه عقاب باشم !

اما عقاب من کوه ندارد......مگر عقاب بدون کوه ميشود؟

پس يک کوه بلند اين سمتِ نقاشی ام ميکشم.....

آها....داره کامل ميشه..........

 اما......

پس نور و گرما چی؟

خورشيد!.......آنرا فراموش کرده بودم.....

اما من اين پايينم و خورشيد اون بالا......تازه قلم مويم را ميسوزاند اگر به آن نزديک شود...

چکار کنم؟

يک سيب زرد را توی آسمونم ميکشم ....

اينم از خورشيد.....

خب......نقاشی ام تمام شد.....

بايد بروم !

من با شعرهای سهراب سر چهارراه سبز بهار قرار دارم.....

از جايم بلند ميشوم ؛ کنار پنجره ميروم آنرا باز ميکنم...

اتاقم پر از بوی باران ميشود......

آسمان شهرم بارانيست ........اما من يک آسمان آبی روی بومم ....

و يک آسمان ديگر در قلبم دارم.....که خورشيدش لبخند زيبای توست.....

خورشيدی که هرگز غروب نمی کند!

يا حق...

 

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت