راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

 

عشق در كهكشان خيالم در پرواز بود....

........

 

اما آنكه بايد باورش مي كرد؛ به زمين خيره بود وجاي پاي لحظه هاي سردم را؛؛؛ مي شمرد

آه ...اين آواز پر رمز و راز جادوي كدام رؤياست كه آرام بر ذهن من مي نشيند..؟

ذهني كه در ميان عشوه لبخندش اسير است....

و ترانه اي دارد از شبهاي مهتابي .....واشكهايي كه لابه لاي ستارگانش پنهان است....

...........

.......

....

مي گويند؛؛؛  ‹‹‹ عشق ترانه ايست جاودان....›››

‹‹ ترانه اي با شكوه؛؛ و گرماي طلوع و سردي دشنه اي كه برقلب عاشق مي نشيند....››

...........

.....

..

عاقبت ؛ شبي مهتابي؛؛؛ در آيينه سرنوشت خود خيره شدم......

و دريافتم؛ صوتي زيبا براي سرودن نامت ندارم......

 

پس مي خوانمت اي ‹‹ عشق ....››

 

 

با آنكه فريادي در دل نيست....

و ‹‹ صبري كه در گريبان لحظه هايم گم شده.....››

و من مسافر راههای تو در توی اين کهنه سرای عاشق کش هستم !

در تمام بی بهانه گی های روزمره ام پنهان ميشوم.....

و دوباره در طلوع آفتاب فردا که بسيار به آن اميدوارم ...پيدا ميشوم

يه حسی مثل زايش دوباره!

گاهی وقتی در زمينه ذهنم جستجو ميکنم

در خلاء يادها و نامها گم ميشوم.....

آنانی که آمدند و در قلبم خانه کردند و دست تقدير همه را از من گرفت!

من ميترسم .....من از اين شب وهم آلود ميترسم....

هيچ چراغی شبم را شعله ور نمی کند .... 

بقول فروغ عزيزم بدنبال آن آتش جاودانی ام که همه ء بغضم را در شعله هايش بسوزاند!

و در تلاشی ناپايدار برای ماندنم

نميدانم آيا اين شبها و روزها ارزش اين همه جان سختی را دارد؟

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت