راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

چه خوبه اون بالايی!

خيلی تنهايی نه؟

من هميشه حس ميکنم با وجود اين همه ستاره بازم تنهايی...

خب بازم خوبه اگه تنهايی هنوزم هستی.....

من خودمو مثل حباب ميبينم!

بودنم رو حس نميکنم ...

نمی دونم کجای قصه محو شده ام.....

هر کجا می خواهم باشم !

 

هر که می خواهم باشم !

 

خوب می دانم هیچم و نه چیزی کم!!!!!

 

ببین مرا که خسته ام ، که زخمی ام ،

 

 پرنده ای پر و بال بسته ام.........

 

ببین که هر که بر من گذر کردزخمی زد ،

 

وبر خرده های قلب شکسته ام پا گذاشت.....

 

ببین مرا که سراسر وجودم یخ زده است،

 

وهر که تا توانسته مرا با سرمای وجود خود به انجماد بیشتر رسانده......

 

ببین مرا که از ترس تنها ماندن ،

 

دست در دامن ماه انداخته ام .....او که خود مظهر تنهاييست!

 

 همان ماهی که با طلوع صبح فردا خواهد رفت! او نيز رفتنی ست!

 

ببین که خنده بر لبانم ، اما گرفته این دلم ،

 

 عجیب سخت گرفته این دلم......

 

ببین که قلب من خواهان زیباییها،

 

 اما وجودم سرشار از ناگفته های دل های تنهاست....

 

شده ام راز دار همه ء آنهايی که خود بايد همراز من باشند....

 

پس من به که بگويم؟

 

تا کی رعايت همه ی دلها را بکنم؟

 

ببین انچه را که باید ، گفته ام گفته ام ،

 

 اما رهگذاری را که گوش جان سپارد نیافته ام نیا فته ام….

 

جز انعکاس صدای خود در این تنها آباد هیچ  چیز دیگر نیست..

 

و چقدر غمناک است که دیری است ،

 

حتی من هم از تنهايی ام نتوانم بگويم وناله گناهی نابخشودنی ست برايم!

 

دیری است که دستانم دیگر یاری ذهنم را نمی کند برا ی نگاشتن آنچه که هست…

 

با من بگویید…

 

برای چه باید نوشت، به کدامین امید ، با کدام انگيزه؟

 

مگه چقدر مونده؟

 

آخ چقدر چشمای قشنگی داشت آن دوست که در خاک خفت!

 

و آن نگاه.........نگاه مانده بر در........نگاه منتظری که من به جبر آنها را برای هميشه بستم!

 

آيا من اين حق را داشتم؟

 

خدايا ميدانم که بايد با تو بگويم و همه چيز را از تو بخواهم............

 

دلم را در آن نگاه مظلوم باخته ام .......آن نگاه آبی.......آن نگاه ناب......

 

ا ین روز ها احساس می کنم ،

 

 آنقدر قلبم فشر ده شده است که می خوا هد از سینه ام بیرون بزند.......

 

احساس می کنم تمام وجودم یخ زده ، قلبم از سنگ شده.....

 

احساس می کنم همه مرا از خود را نده اند......

 

احساس می کنم ، اگر به صورت خودم در آیینه نگاه کنم حالم بهم خوا هد خورد.......

 

آه  یا دش بخیر در گذشته ها اگر از آ دم ها هیچ خوشم نمی آمد ،

 

آنقدر خود خواه بودم که خو دم را دو ست دا شته با شم..........

 

و حالا از همه و از خودم از همه بیشتر متنفرم.....

 

از این زند گی که از سر و رویش لجن می بارد متنفرم......

 

واز خودم  که آنقدر به باختن ها عادت کرد ه ام ،

 

که دیگر برای  بد ست آوردن و داشتن  آ ن چیز ها و کسا نی که دو ستشان دارم ،

 

 هیچ مبار زه  ای نمی کنم و به را حتی کنار می کشم ، متنفرم......

 

هی باز به خو دم تلنگر می زنم د یونه این چه حر فهایی که می نویسی ، .......

 

 بلتد شو وایستا ، سرت رو بالا بگیر ،  تو قویتر از این حرفهایی هستی که به این زو ديها 

 

 کناربکشی تو قویتر از این حرفهایی هستی که به این زوی برای هیچ و پوچ بشکنی تو نباید گریه

 

 کنی.......

 

تو تو تو ...............

 

چرا باید ادا مه بدم ،چرا نبا ید گا هی زانو بزنم و گریه کنم  چرا باید همیشه تنهای تنها باشم.....

 

هیچی دیگه تو این جاده ی بی انتها توجه منو برای ادامه دادن جلب نمی کنه..کاش می شد یه کم

 

رها از این همه فشار بشم...اما ..........

 

 خدايا من بنده ء نا شکری نيستم و به داشته هايم واقفم .....بر شورشم بر خويشتنم مرا ببخش

 

نوشته هايم را بديده ء بنده ايی نافرمان ننگر!........مرا شوريده ايی غريب بدان که در هجای

 

آخر فرياد کلمه کم آورده است!..............خدايا کمکم کن !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت