راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

برای تو می نويسم:

همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم،

 اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم،

 

از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از...

 

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي خنده هايت،  براي ...

 

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

 

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند،

 

صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

 

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

 

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند

 

و من هم به آنها بي اعتماد شده ام.

 

**********

 

ميخواهم همگام با سايهء تنهايم در خيال بارانی ات قدم بزنم

 

 و چتر شکستهء بغضم را بگشايم.

 

ميخواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گريه کنم.

 

ميخواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم.از تو که طراوت شقايقهای قلبم خواهی بود.

 

********

 

گيجم. نمي دانم مرا چه مي شود. چنين سرشار از چه ام؟

 

چه كسي مرا به خود مي خواند.

 

با كلماتي كه به شيوايي آن هرگز نشنيده ام.

 

نمي دانم با من چه مي شود، فقط كسي با واژه هاي آسماني مرا مست ساخته است.

 

كسي با لغات آرماني مرا زمزمه مي كند و من بي خبرم كه او كجاست.

 

بايد به حياط خانه مان بروم و به خدا شكايت كنم.

 

چشمانم خسته است. همين چند سطر هم كافي است.

 

نه برای عاشقی۰۰۰۰

 

که عشق را پايانی نيست ....

 

 

**********

 

 

 

خدای من...

 

چه آسان می آفرينی و چه سهل می ميرانی...

 

من اينک بهت زده و درمانده همچون ابری غرنده در تلاش بارشم...

 

می خواهم تمام اشک هايم را دريا دريا ببارم...

 

اشک می خواهی....

 

چشم امانت می دهم....

 

درد می خواهی....

 

قلب می فروشم....

 

عاشقانه پرواز کردی...

 

بالهای زخمی ام ارزانی تو باد

 

 

و از آن تو  باد و آن چشمان آسمانی ات که بسيار دوستشان دارم!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت