راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ديگه داره تموم ميشه....

لحظه های آخره....

نگاهش فقط انتظار ميکشيد....

اما او نيامد!

آخه نميدونست يارش داره ميميره.....

نميدونست تنها آرزوی اون نگاه تبدار ديدن او حتی برای يک لحظه است!

 لحظه های پر شتاب او را در اقيانوس تنهايی فرو برد

و يار او نيامد!

من بر درگاه نياز چشمان عاشقش ايستاده ام و به خاطره سپردن عشق را نظاره گرم!

با هر تب ميسوزم و می بارم ......

ميدانم معشوق هميشه بی وفاست و عاشق سوزنده و تنها......

با دستهايم چشمان منتظرش را ميبندم تا بيش از اين دنيا از او خجالت نکشه...

و در وداع آخر با نگاهش از من قول گرفت....

هرگز عاشق نشوم!

عاشق نشوم!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت