راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ميدونم امروز آپديت کرده ام اما.....

نقطه سر خط :

آ ...مثل آرزو.....ب ...مثل بارون...پ...مثل پرواز.....ت...مثل ترانه

حالا با اين کلمات جمله بساز!

من بسازم؟

بلد نيستم !

صبر کن نرو  ميسازم.....

اما بذار کلمه هارو يه جوری عوض کنم

آ ...مثل آه.....ب...مثل بغض.....پ...مثل پرپر ....ت...مثل تبر

با اينا تا دلت بخواد جمله ميسازم....

اصلا مصداق جملاتم ميشم ....خوبه؟

نقطه سر خط

از آ تا ی برات از دلتنگی ام ميگويم .....

از بارون بگم؟

چقدر؟

مگه نگفتم ب....مثل بغض ؟

اصلا يه کاری .....ميگم ب ...مثل بغض بارون

ميدونی دلم خيلی گرفته...

حس ميکنم يه وزنه ء سنگين روی قلبم هستش!

دارم نفس کم ميارم....

نفسهای داغ و دستای سرد.....

سخته بخوای عميق نفس بکشی ولی نتونی....

آه هم از سينه بيرون نمياد...

الان از کنار پنجره اومدم .....

هوا خيلی خوبه ....جون ميده برای نفس کشيدن!

ای بابا بازم که پاييزی شدی ؟

مگه نميدونی بهار اومده؟

من به ويرانی يک بوته گل سرخ در هجوم باد سرد نا اميدی ميگريم!

من هنوزم در اين آبادی دل نگران آن پرنده ی تنهام.....

 

مدتّها بود كه دل هيچ لرزشي حس نكرده بود

و نگاهم روي كسي را نپوئيده بود

 امّا آنچه نمي بايست اتفاق افتاد

 دل لرزيد و نگاه مضطرب گرديد و احساسي در وجودم پرسه زد ...

اي كاش هرگز نديده بودمت ...

 

                              چشمانت ذهنم را از هم مي پاشد

                                                ديگر هيچ مگو ... ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت