راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

سلام عشق زمينی من که در آسمان يافتمت....

امروز ميخوام از رنگ دل تو بنويسم که رنگ مايه ای از حيا داره.....

از صبح که بيدار شدم يه مطلبی توی ذهنم چرخ ميزنه!

روز تعطيله و هزار و يک تنبلی....

وقتی سنم کمتر بود و پدرم رو در حال نوشتن ميديدم

با خودم ميگفتم چطوريه که گاهی چند روز سکوت روی کاغذهای پدرم سايه ميندازه

و يک روز ميبينی همه ساعتهای پدر رو نوشتن پر ميکنه.....

حالا ميفهمم که نوشتن دست خود آدم نيست !

گاهی يه سری مطلب به ذهن هجوم مياره که راهی برای آدم نميذاره جز نوشتن....

البته دست نوشته های من کجا و دل نوشته های پدرم کجا

داشتم ميگفتم ....

از صبح که بيدار شدم کلمات توی ذهنم ميچرخيدن....

با خودم گفتم : من برای عشقم چه هديه ايی دارم؟

ميدونم خود عشق يک تحفه ء الهيه ....

اما من برای عشقم يه دل دارم که تنهاست

دستهايی که از دستهايش دوره....

نگاهی که فقط به شيشه ی مانيتور خيره ميشه .....

آسمونی که با همه يکرنگی هايش در سراسر دنيا بازم ابرش و بارانش فرق داره....

و زمينی که مال من نيست .....

اين قطعه زمينی که من روی آن راه ميروم برای من بيگانه است!

هر چند در اين زمين بدنيا آمده ام!

نميدونی چه حالی شدم که فهميدم گروه خونم با پدرم يکيه!

حتی خون توی رگهايم هم با اينجا بيگانه است!

روی نقشه جغرافياييه جهان که به اتاقم نصب کرده ام

دور ايران رو خط  کشيده ام که با اولين نگاه اونو ببينم.....

نه اينا از دوری نيست که ايران رو دوست دارم!

از حس از جايی بودنه و اينکه خودتو به يک هويت خاص بخونی....

ميخوام از سر خط بنويسم:

عشق زمينی از جنس آسمونم دوستت دارم !

هر چند هيچی جز يه دل آواره و تنها ندارم اما اونم پيش خودم نمونده!

وقتی ميام نت فقط به دنبال گمشده ام ميگردم و وقتی پيدايش نمی کنم ....

آه تنهايی مهمون دلم ميشه ...

اما باز به شوق ديدنت فردا ميام ...

و  عکست نجاتم ميده....و اون لبخند قشنگ....

و اين شده تکرار روزهای من!

من به همين هم قانع هستم .....من صبورم

غربت يه نعمت بزرگ داره...

اونم اينه که آدمو صبور ميکنه....

من هنوزم اينجا که آخر دنيای منه به انتظار ديدنت نشسته ام!

راستی رنگ دلت هنوزم سبزه؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت