راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

يه حرف ساده ست !

مسافر منتظر نمان .....خودت رو خسته نکن !

يه موقع هايی انتظار به اميد از راه رسيدنه .....اما

انتظار من از جنس تنهاييه.....

نمی خوام شکايت کنم .....اهل اين حرفها نيستم.....

بارها گفته ام بخاطر عشق از کسی طلبی ندارم......

اگر هم موضوع بدهی به کسی باشه من به دلم بدهکارم که درگيرش کردم!

اسمت برايم مترادف با تنهايی و انتظار ه......

عيبی نداره هر کسی يه جور عذر عاشقشو ميخواد ......

من ميفهمم نبايد در اين وادی بمونم....

ميدونم که دوست داشتن من برايت ساده است و نا مفهوم .....

يه عشق موهوم.....

از امروز صبحم را بدون عشق آغاز کردم!

ميدونم خيلی سخته اما نمی خوام بيش از اين مزاحم تو بشوم....

وقتی جلوی آينه رفتم

بياد اون جمله ی معروف افتادم که: راهتو برو مسافر برگشتنت محاله......

مغزم کشش ساختن يه جمله ی جديد رو برای ذهنم نداشت....

بعدشم به خودم خيره شدم......

آنقدر که يادم نمی ياد کی پدرم اومدن توی اتاقم!

صدای مهربونشون منو از خودم گرفت....

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم

برگشتم حرفی بزنم که پدر به سکوت دعوتم کردند....

وقتی داشتند از اتاقم ميرفتند گفتند:

سعی کن با دلت و خودت صادق باشی .....خودت رو محکوم کاری نکن که نتونی انجامش بدی!

گفتم: از کجا فهميديد من محکومم؟

گفتند: از اونجايی که از جنس خودم هستی و من خودمو خوب ميشناسم!

گفتم: پس شما ميگيد در اين وادی بمونمو داغون بشم؟

گفتند: عشق يه حس ويرانگره.....ولی در عين ويرانی وجود آدمو صيقل ميده....

و عاشق به درکی از هستی ميرسه که عاقل حتی نميتونه تصورشو بکنه....

و اين خاصيت عشقه و هر چی درجه ی خلوص عشق کامل تر باشه......

ادراک انسان از هستی کامل تر ميشه.....پس در پی عشقی باش که تو رو کامل کنه...

هر چند اگه در ابتدا تصور کنی باخته ايی......

گفتم: آخه من کجا و درک هستی کجا ....من يه آدم معمولی هستم!

گفتند: هيچ انسانی معمولی نيست !....چون خالق اون استثناييه.....

سرمو گرفتم و گفتم : گيجم نکنيد!

من نمی فهمم چرا اين دل رو خدا بما داد؟......برای شکستن؟

گفتند: دل مظروف عشقه ....چرا ميخوای انکارش کنی؟

تمام تحولات دنيا يه جوری به دل مربوطه.....

گفتم: باشه باشه قبوله اما........

پدرم با يه نگاه خاصی گفتند: اما چی؟......يادت باشه عشق سرچشمه ی حياته...

حتی اگه يه عشق زمينی باشه....

گفتم: پدر من درمانده شدم .....چرا هميشه عاشق بايد در تلاطم باشه.....

باور کنيد قدرت تخريب عشق خيلی بالاتر از بدترين طوفانهای جهانه.....

چرا همه از زيباييه عشق ميگن؟.....چرا هيچکس از ويرانی اون نميگه؟

شما به من ياد داديد که بهر رويدادی با ديد عميق نگاه کنم......

چرا حالا که نوبت دله با ديده ی اغماض به اون نگاه ميکنيد......

چرا کاستی ها و نا توانی های عشق رو نميبينيد؟

پدرم چرخی در اتاقم زدند و رفتند کنار پنجره.....

و گفتند: يه سئوال ازت میپرسم ميخوام دقيق جواب بدی!

گفتم: چشم قول ميدم سعی کنم جلوی يه اپسيلون خطا رو هم بگيرم

گفتند:فايده ی زندگی چيه؟

خنده ام گرفت ولی سرمو انداختم پايين که پدر احساسمو از چشمام نخونه.....

سرمو که بالا کردم ديدم پدرم دقيق به چشمام خيره شده اند!

فهميدم لو رفته ام......

گفتم: بنظر من فايده ی زندگی البته اگه فايده ايی داشته باشه.....

اينه که مسيری رو که انتخاب ميکنی تا چه حد بتونی به هدفت برسی......

گفتند: همين؟

گفتم: خب همينه همين که نه.....ولی تا يه حدی ميتونم بگم همه ء آدمها دنبال هدفشون هستن

گفتند: هدف رو چطور پيدا ميکنی؟

گفتم: من؟......من هنوز تو پيچ اول راهم .....نميدونم چی کاربايد بکنم!

گفتند: هی منو دور نزن .....باز داری مغلطه ميکنی!

بگو چطور پيدا ميکنی با چه نيرويی؟

گفتم : با نيروی عقل

گفتند : و اونجايی که عقل بدادت نميرسه؟.....

گفتم : ميخواهيد بگم دل؟.........

گفتند: من هيچی نميخوام از تو دارم میپرسم......قرار شد دقيق جواب بدی

مسير حرفو عوض نکن.....

راستش ديگه داشتم کلافه ميشدم ....و يه جورايی کم مياوردم....

دستامو بالا بردم و گفتم : تسليم ......من نيروی دل رو قبول کردم!

پدرم خنديدند و گفتند: نه!.....هنوز قبول نکردی فقط ميخوای از زير جواب دادن فرار کنی

ولی دخترم اينو يادت باشه ......هيچوقت عشق رو به مسلخ نبر!

عقل هيشه ميخواد دل رو محکوم کنه......همراه اون نشو......

و از اتاق رفتند بيرون!

بعد از رفتن پدرم حس کردم خجالت ميکشم دوباره بگم بيخيال عشق!

رفتم کنار پنجره و نگاهم با نگاه ياس بنفش درهم آميخت.....

يه جورايی گيج شده بودم.....

ديگه مطمئن نبودم ميتونم بگذرم .....

طوفان تنهايی آمده بود و گذشته بود و از خود تکه پاره هايی از جنس شک برايم بر جا گذاشته

بود!

چشمامو بستم و تمام حجم ريه ام را پر از عطر ياس کردم

و با قطره اشکی دعا کردم که:

خــــــــــــــــــــــــــدايا کمکم کن.......کمکم کن که ناتوانم و خسته.....

تنها تو فرياد رس هر دل تنهايی!

برام دعا کنيد....

يا حق!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت