راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

اي عبور ظريف 


 بال را معني كن


تا پرهوش من از حسادت بسوزد


اي حيات شديد


ريشه هاي تو از مهلت نور


آب مي نوشد


 آدمي زاد اين حجم غمناك

 
روي پاشويه وقت


روز سرشاري حوض را خواب مي بيند


اي كمي رفته بالاتر از واقعيت


با تكان لطيف غريزه


ارث تاريك اشكال از بالهاي تو مي ريزد


عصمت گيج پرواز

 
مثل يك خط معلق


در شيار فضا رمز مي پاشد


 من !


وارث نقش فرش زمينم


و همه انحنا هاي اين حوضخانه


 شكل آن كاسه مس


هم سفر بوده با من

 
 از زمين هاي زبر غريزي


تا تراشيدگي هاي وجدان امروز


اي نگاه تحرك


حجم انگشت تكرار

 
روزن التهاب مرا بست


پيش از اين در لب سيب


دست من شعله ور ميشد


پيش از اين يعنی

 
 روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود


 روزگاري كه در سايه برگ ادراك


روي پلك درشت بشارت

 
خواب شيريني از هوش مي رفت


از تماشاي سوي ستاره


 خون انسان پراز شمش اشراق مي شد


 اي حضور پريروز بدوي


اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك


 حرمت زندگي را


 طرح مي ريزي


من پس از رفتن تو لب شط


بانگ پاهاي تند عطش را

 
 مي شنيدم


بال حاضر جواب تو


از سوال فضا پيش مي افتد


آدمي زاد طومار طولاني انتظار است


اي پرنده ولي تو


 خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي....

                                    سهراب سپهری

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت