راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

باز شب، آسمان، ماه، ستاره ، من و ...

باز هم جاي تو خالي است

و ديگر بار اين سه نقطه جاي خالي تو را به رخ مي كشند

چه بي ارزش مي گذرند لحظاتم بي تو

مي ترسم

مي ترسم گامهاي خنك بهار به گرماي تفتيده تابستان برسد و من باز هم

بدون تو در ابتداي جاده ايستاده باشم

بدون دستان مهربانت

اما مي ايستم

انتظار را دوست دارم

چون انتظار عطر تو را دارد

مي ايستم تا پايان اين ترديد

تا لحظه راهي شدن

و صداي نفسهاي تو در لحظاتم جاري است

از اينجا انتهاي جاده را نمي بينم

اما من به انتها نمي انديشم

چرا كه هنوز آغاز نكرده ام

و هنوز در ابتداي جاده ايستاده ام براي آغاز

مي آيي؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت