راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

روزی دو بال سپيد وزيبا بر دوشش داشت.....

پرنده بود و راه آسمونو خوب بلد بود.....

بازی نور و آفتاب و ابر ......

اما پرنده ی ما در شبی تيره اسير صيادی سيه دل شد.....

و در فردايی از آن همه سياهی ......

پرنده ی ما بجای بالهای سپيدش تنها زخمهایی به بادگار  بر شانه داشت...

اما راه آسمونو ياد گرفته بود.....

ياد گرفته بود بی بال پريدنو .....

آخه بابال همه پرنده ها بلدن بپرن اگه بتونی بی بال پرواز بپری ....

اين هنـــــــــــــــــــــــــره !

راه آسمونو به من ياد داد و تو از راه دور اومدی آسمونم شدی.....

ديگه حالا ميدونم اون پر سوخته ها  همه درس عاشقی بودند....

دلم ميخواد بدونی برای يافتن راز پرواز تا به اين قاب ابری چه پرهايی سوخته است

اگه اين راز آخر .....

آبی ترين پرواز را بيابم برای هميشه ساکن چشمانت خواهم شد!

چه غريبانه گذشت آن پرنده ی آبی قصه من.....

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت