راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

اين نوشته تقريبا متعلق به سه ماه يا بيشتر ......پيش است

اما چون از اون خيلی خوشم مياد .....

اينجا نوشته ام......

خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من

ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.........


وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت ..............


حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت

سكوتت..............


به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا

غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايند؟............به من چه ربطي دارد دل شاپرك

گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من

كيم؟چيم؟چه مي كنم!!!!


من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم......و نداشتنت را گريه كنم

 بعدهم آرام بميرم...............آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده

 نشود.............


هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب

خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج

 ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!


ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت

را...........


كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي..........آنقدر گريه كردم كه

 همه شقايقها از غصه من پر پر شدند...............


باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين

را................. نمي خواستم...............گذاشتم تو بروي و من بسوزم............چون

شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق.......... پس گذاشتم تا بروي ..............


خيلي بي انصافي خيلي................... وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس

يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي............


بدون هيچ رفتي .........


بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه............


اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟


چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني........آنهم تنها در خيال.....


و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي

ريزم...........


مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به

قطره قطره چكيدن من........وتمام شدنم......ببين دارم تموم ميشم....البته براي تو

كه مهم نيست.....فراموشم كرده ای


من واقعا ديوانه ام ..............از همه كارهاي دنيا ليلي شدن را بر گزيدم آن هم با

حقوق يك نگاه ناب .چه مي دانستم گفتم ليلي مي شوم كسي مي شوم با غرور

 سر بلند راه مي روم.................آه نمي دانستم كه از ليلي شدن تنها مجنونيش

نصيبم مي شود...........


خرد شدن غرورم ...شكستن بلور اشكهايم...........گرفتار قضاوتهاي ناعادلانه.....اينها

كه برايت مهم نيستند.....همه حق را به تو دادند هيچكس نپرسيد از من

چرا؟؟....هيچكدام خود را جاي من نگذاشتند...اصلا فرصت دفاع ندادي .....فقط به

تيغم زدي و رفتي.....بخدا منم حرفهايي داشتم...كه حالا ديگر بي فايده

 است......ميدانم.......اگر ميدانستم به اين سادگي فراموشم ميكني .....زودتر بهت

ميگفتم چقدر بدم......


فكر مي كني می دانستم؟


اگر دوباره فرصتي يابم ديگر ليلي نخواهم شد (( شيريني خواهم شد كه ليلي وار

 مجنون فرهاد است))


حالا باورت شد: دارم بخار مي شوم و من اين ميعان را دوست دارم............شايد بزند

 و فقط بخار شوم بدون ميعان.....نمي دوني چقدر راحت ميشوم......


وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم

خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا

اوج..............


قسم خوردم با ياد تو بميرم.........

 

با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران می

 دهي.........

ميدانم تنفر بجاي مهر نشسته است......اينها تنها دست نوشته هاي يك بارون زده

بود.....هيچ چشمداشتي به پاسخ ندارم......ميدانم كه پاسخي نخواهد داشت.........

 

واي به روزي كه عشق تبديل به نفرت شود!

ولی هيچگاه عشق حقيقی به نفرت تبديل نميشود......

اين نوشته ها يادگار روزهايی هستند که تلخ ميديدم و تلخ مينوشتم.....

نمی گويم الان فقط شيرينم ......اما تنها و تنها تلخ نيستم.......

يا حق.....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت