راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

از زمين کنده شده ام.....

باران بر شیشه ی هفت رنگ پنجره می بارد

همه چیز را با خود می شوید

جز اسم تو

که بر بخار پشت شیشه نوشته ام !

 

برق آسمان چشم را خیره می کند

رعد ش

دل را بر سینه می ریزد

 

آسمان ابریست

دلم برای طعم شانه هایت تنگ است ...

اين آسمون ابری ديريست مهمان آسمون اتاقم شده است.....

اتاقم همسايه ی آسمونه......

هيچوقت آسمونو با پرده نپوشونده ام!

وقتی قدم بر ميدارم سختی زمين باورهايم را بهم ميريزد....

يادمه وقتی کوچيک بودم سر کلاس وقتی خانوم معلم از من پرسيد ند:

دلت ميخواد چی باشی؟

گفتم: عقاب !

معلمم کمی جا خورد آخه همه دخترا اکثرا ميگفتن : پروانه .....شاپرک....و...

معلم بازم پرسيد :چرا؟؟؟

اکثرا خيلی رمانتيک ميگفتن : چون پروانه رنگارنگ و قشنگه ...

يا مثلا بلبل صدای قشنگی داره....

نوبت من که رسيد گفتم: چون عقاب آزاده.....چون تو آسمون بيکران زندگی ميکنه!

ميدونی عزيز دلم من مجاور آسمون تو زندگی ميکنم.....

هنوزم دلم ميخواد عقاب باشم!

ميدونی چرا؟

چون هنوزم دلم آزادی ميخواد !

زيرا....

گاهی احساس
 
آرام
 
با جاری شدن در رگ هايم
 
منو بر خلسه ای مهمان می کند
 
که دلم می خواهد
 
در آسمان جاری شوم و در دریای آرام ، روان ......
 
گاهی سکوت
 
از بی سخنی نیست........
 
بلکه از ناتوانی در یافتن واژه هایی ست
 
که تو را
 
او را
 
بدون ذره ای کاستی
 
بیان کند
 
 
 
گاهی تلنگری لازم است
 
برای بیرون کشیدن واژه ای
 
که تفسیرش کنی و
 
دست نوشته ای بسازی!
 
این جا آرام ِ آرام است
 
تلنگری نیست
 
مهلتم دهید و
 
بر من ببخشایید ......
 
وبر من ببخشاييد اين دل عاشقم را که تنها سرمايه ام هست!
 

تنها يک چيز را خوب ميدانم که: دوست داشتنت برايم همه چيز است!

دوستی ميگفت : طعم حرفهات بوی عشقی غريبانه داره........

گفتم : منو چه به اين حرفا؟

گفت: اصل عشق همينه که سعی در انکارش داشته باشی اما نتونی!

گفتم: از کجا طعم عشقمو فهميدی؟

گفت: چون از نگاه همه ميگريزی !

گفتم: چون برای يه دل ....يه دلبر بسه!

گفت: يعنی يکتايی در عشق؟

گفتم : نه تنها يکتايی که تنهايی در عشق ....و اينکه پاک بمونی و عاشق باشی ....

اين هنره!

گفت: پس ليلی شدی؟

خنديدم و گفتم : مجنونی ندارم برای ليلی شدن !

من فقط عاشقم .....عشق من رنگ مجنونه تا ليلی!

گفت : کاش بجای مجنون ؛ ليلی بودی .....آخه مجنون که عاقل نبود!

گفتم: منم نگفتم عاقلم .......من عاشـــــــــــــــقم و تا آخرش همينم ....

خدا وند موقعی که منو می سرشت از خاکی که مرطوب اشک عشق بود آفريد!

گفت: شاعر هم که هستی؟

از جا بلند شدم و به باران اشاره کردم و گفتم: باران منو شاعر ميکنه!

و دوستمو توی نهار خوری دانشگاه با يه عالمه سئوال تنها گذاشتم !

وقتی بيرون اومدم از سالن نهارخوری سرمو بالا کردم تا قطرات مهربان باران

صورتم رو خنک کنه........

دلم ميخواست تا ابد اين لحظه ها برام باقی بمونه .......

اما خب کلاس رياضيات منتظرم بود تا حسابی مغزمو پر از اعداد و فرمول و .....

و يه عالمه محاسبه کنه.......

آخه من کجا و اين همه علوم محض کجا ......

راستی چرا نميشه با رياضيات شعر گفت؟؟

اين سئوالو وقتی از استاد پرسيدم ميدونم که دلش ميخواست خفم کنه...

اما خب خوبيش اين بود که سر کلاس نپرسيدم وگرنه به جرم بهم ريختن کلاس مواخذه ميشدم

ای بابا خيلی پر حرفی کردم.......

شرمنده ......

تا يه فرصت ديگه..........يا حق

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت