راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

00 Panorama 01 Tower Bridge

اينجا Tower  bridge هستش همونجايی كه من هميشه كنارش ميروم و چشم

ميدوزم به جريان آرام و زيبای Times river

ديروز بعد از آنكه نتوانستيم با هم صحبت كنيم....

تنها جاييكه آرومم كرد همين جا بود!

از شانس خوبم بارون هم گرفت .....

نميگم جای تو خالی !

آخه تو هميشه با من هستی ......هميشه.....

London Big Ben & Parliament 01 P5034762

اينم عكس Big Ben پير كه همچنان استوار ايستاده است

در كنارش Parliament  قرار گرفته....

همه چيز توی اين شهر بوی كهنگی و قدمت داره....

حسابشو بكن اگه مغز من زمان بارون قاطی كنه و از

۳۶۵ روز سال حدود ۲۰۰روز اون بارونی باشه و بقيه روزا يا ابريه كامل باشه

يا نيمه ابری و يا بندرت آفتابي......!

چی ميشه؟؟؟؟

ديروزم از اون روزايی مخصوص بود......

پياده از خونه ی ما تا كنار رود حدود ۴۵ دقيقه راهه......

طفلكی مادرم هر چی گفتن محض احتياط چتر رو با خودت ببر......

من گوش نكردم و خلاصه رفتم.....

عجب هوايی بود.....

مردم تند تند داشتن از بارون در می رفتن ....

ومن كه بارون هميشه شاعرم ميكنه تازه رفته بودم زير بارون تا آروم بشم!

خوشبختانه هيچكس از دوستامو نديدم چون همه تو خونه بودنو بارونو

از پشت پنجره دوست داشتند ببينند!

شايد از تر شدن ميتر سيدن و يا شايد كار من غير منطقی بود....

حالا بهر صورت هر كسی يه حسی داره...

خلاصه رسيدم كنار رود....

بعد از چند ماه ديدن رود برام خيلی جالب بود

سطح آب بالا اومده بود و كشتی های رنگارنگ و قشنگ داشتن به آرامی روی رود

حركت ميكردن....

پل متحرك بالا رفته بود تا يك كشتی فرانسوی از زير اون رد بشه.....

منظره خيلی قشنگی بود.....

يه لحظه نگاهم با نگاه متعجب رود برخورد كرد و من سرمو انداختم پايين

حس كردم رود با نگاهش داره از من گله ميكنه.....

بهش گفتم بيخيال يار قديمي.....

تو كه بی رحم نبودي؟

من با پای پياده ....زير بارون اومدم اينجا كه فقط بهت بگم :

خيلی دوسش دارم!

ميخواستم بهت بگم :

دلم براش تنگ شده!

و يه عالمه حرفای نگفته.....كه به هيچكس نگفته ام!

رود آرام موجی زد و با نگاه آبی رنگش به من خنديد و فهميدم آشتی كرده

بقول پدرم من استاد بدست آوردن دلهای شكسته ام!

خب اينم يه جور مهارت ميخواد

خلاصه كه دلتنگيه تو عزيز منو به كجاها رسونده......

اما يه چی بگم؟

خيلی بهم خوش گذشت ديروز......

عجيب تنهاييه دلچسبی بود .....البته بجز سرماخوردگيش

كه امروزمو حسابی داغ كرده.....تب كردمو افتادم تو خونه......

ولی اينا همه به اين ميارزيد كه اقلا به يكی گفتم چقدر دوستت دارم!

 

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت