راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

باشد

سهم بی قراری هایم را

می سپارم به رویاها

و لمس حضورت را

با چشم های بسته به اثبات خواهم رسانید!

 

حرم نفس ها یت را

با لمس طنین اش تصور خواهم کرد

و گرمای وجودت را

با التهاب ِ خون ِ جاری در رگ هایم جبران خواهم نمود!

 

به ستارهء چشمک زن جاری در آسمان

خواهم نگریست و

تصور خواهم کرد

چشم هایت هوس فشرده شدن دلم را کرده است و

بی مهابا چشمک می زند!

 

همین که احساس هایمان

پا به پای هم رد پا به جا می گذارد

کافیست

عشق را به جایی خواهیم کشانید

که تصور حضورت

از بودنت دلچسبتر شود!

........... 

تنها یک چیز باقی می ماند

طعم روشن چشم هایت را

در نبود شان

با چه چیز جبران توانم کرد؟!

 

.

.

 .

 .

 

 

قرارم نیست

پريشانم!

لمس حضور می خواهم!

طنین صدا بی قرار ترم می کند!

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت