راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

گفتم شاید این آخرشه...

 

اما باز باران...بازان...باران

 

کار دلم ساختست...

 

شک ندارم که باید یه کاری کنم

 

من در دسترس ترین و کمیاب ترین احساس را ...

 

قربانی کردم !

 

اصلا این روزگار یه چیزیش میشه...!

 

زمان مناسبی برای ما نیست 

 

یا زودتر و یا کمی دیرتر می آمدیم

 

بهتر نبود؟

 

همه میگن بارونو دوست دارن...

 

اما چتر دست میگیرن !!!

 

حالا ....همهء چتر ها بسته !

 

اهل دلها بپرند توی خیابون...

 

دل به نوازش باران بسپاریم 

 

تا ته خیابون بارون میاد

 

من هیچ طلبی از هیچکسی ندارم!

 

به همه و به خودم بدهکارم...

 

روی چمن خیس پای برهنه راه رفتن را دوست داشت...

 

چترش همیشه نو میموند 

 

اما دلش...دلش را زیر یک باران حل کرد

 

و با صدای رعد فریاد کشید...

 

من....آره من !

 

یه بغل گلای مریم ...

 

من به تمام لحظاتی که دلم را حبس کرده ام بدهکارم...

 

های های های...اشک کمیاب اما در دسترس

 

من از هیچ چیزی گله ندارم

 

در پناه یک تغزل زندگی میکنم

 

خوبم...همین بسه

 

سهم منه...

 

 

خیلیه...... 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت