راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

اما نمی دانم چرا این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار حال و هوای دیگری داری

اما من مثل هر روزم

با آن نشانه های ساده

با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها حس می کنم

"گاهی کمی گیجم"

"گاهی کمی گنگم"

حس می کنم از روزهای پیش 

قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

گاهی از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی از روز ماه سال

از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم

حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها

خدا را هم یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود

من کاملاْ تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم

با کفش هایم گفت و گو کردم

بعد از آن هم رفتم

تمام نامه هایم را زیر و رو کردم

دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم

سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم

چیزی ندیدم!!

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم

دیشب پس از سال ها فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی روشن است

و بر خلاف سال های پیش

رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم

این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم٠٠٠

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم

گاهی صد بار در یک روز می میرم

حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی دارد

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند

اما غیر از این حس که گفتم و

غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی ست٠٠٠

نه به سادگی دیروز

نه به تلخی فردا

شاید به طعم خرمالوی نرسیده ء حیاط خانه مادر بزرگ !

من بر سرمای وجودم رنگ سبز می زنم

 شاید!

 در طلوعی از کوهها بر آیم

بر شناختنم خطر مکن

٠٠٠٠٠

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای سنگ

سنگی برای یاد ....

ومن تلخی ناب یک جرعه قهوه را مزه میکنم

شاید دیگر مجالی برای لذت بردن از این همه تلخی نباشد !

شاید فردا شیرین باشد و بی مایه

گاهی تلخها مزه دارترین طعمهای دنیایند

براستی چرا من خود را محکوم میکنم؟

من که همیشه در مرکزتوجهات جمعم٠٠٠٠

خود را می رنجانم تا ثابت کنم هستم

و چرا غمی تلخ همیشه همراه من است؟

چرا قهوه ء من هرگز شیرین نمی شود؟

و چرا دستهایم از جیبهایم بیرون نمی آیند؟

و چرا بر لبهایم همیشه طرح یک سئوال می ماند؟

بر هستی اجباری ام گاه خویش را تا لبه تیغ تاریکی رانده ام

بی محابا

مثل دود لرزان یک سیگار در هوای مه آلود صبح

از مرگ نترسیده ام

زیرا که مرگ را جزئی از زندگی دانسته ام

چرا متفاوت بوده ام؟

ساختاری تنها و رقصان

چون موج

چون رود

ساده

سر بزیر

و سخت !

بر سیطره ء وجودم چون سایه ایی سرگردان و ناشناس خزیده ام

صبورانه و خاکستری

هرگز دوباره به دنیا نخواهم آمد!

نوشته شده در شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت