راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

Sky2004

یک لحظه تا من٠٠٠!

نمیدونم چند وقته منتظر این فرصت بوده ام تا به خودم سری بزنم !

هر لحظه در هر راهی که که رفته ام

گاهی نگاهی به پشت سرم انداخته ام

اما این بار نه !

شاید فکر میکردم این یک گریز ناگزیره !

شبهایی که پرنده وار نگاهم را به آسمان دوخته ام

نمیدونم چراخاطرات با تو بودن مثل یک سایه

با من اوج گرفته اند

شاید باید نام این نوشته را گلایه نامه می گذاشتم

اما سخت به خود محتاجم !

به آن خودی که ساده پرواز می کرد

و٠٠٠

به خود که می آیم

می بینم دارم پرسه میزنم

در خیابانی که مال من نیست

در شهری که مال من نیست

هر چند اینجا زاده شده ام

اما دوستش ندارم!

من عاشق کوچه هایی هستم که پایانش عطر اقاقیاست

و خونه هایی که هرگز به بن بست نمی رسند

و ساده مردمی را دوست دارم لبهایشان پر از گل سلام است

من در انبوه این همه ترانه دوباره پرسه می زنم

و دستهایم را به آرامی از جیب هایم بیرون می آورم

تا در پاسخ کودکی که توپش را برای من پرت کرده است

تمام محبتم را نثار کنم

تا لحظه لحظه رسیدنم به خویشتنم را ترانه در ترانه

با نگاه دریاییه او شریک شوم

٠٠٠٠٠٠

پل بالا می رود

یک کشتی تجاری در حال عبور از تایمز است

و باران مثل همیشه بی محابا می بارد

وهمه به سر پناهی هجوم می برند

باران مگه ترس داره؟

٠٠٠٠

عزیز هم قبیله ء من

صبر می کنی ایا که من در لحظه ء تردید

خواب ستاره را بر هم زنم؟

و آیا تو نیز از باران می هراسی؟

من در بیمناک ترین لحظه خویش را می یابم

و تمام وجودم را وقف ثانیه های بی تکرار نگاه تو می کنم

بگذار تا در خود به جستجوی تو برخیزم

و تو را در این ترانه باران به آسمان هدیه کنم

به آسمانی که هرگز نگذاشت هم پرواز هم باشیم

٠٠٠٠تنهاترین پرنده

١٣/٢/٨٨

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ز پس انتظاری طولانی


کنون


پنجره های نگاه من


به تماشای تو ایستاده اند ٠٠٠

 

نگاه کن !


تا ببینی چگونه


شاعرانه و بی ریا


تو را


به ضیافت عاشقانه ترین


ترانه های روح خویش


خوانده ام ٠٠٠

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت