راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

گاهی به پاییز می رسم٠٠٠


گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم 


 پاییز می شوم


 و باد لهجه ای زرد


 کشان کشان


 هلم می دهم تا سنگسار علاقه


همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟


حالا شب به نیمه های عقربه می رسد


 و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره


 روی کدام سطر کوچه بود


 که پاورچین و ساده


به تنهایی تو ریختم


 راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟


پنجره پیش بینی کرده بود


 مرا که نگاه کنی برف می گیرد

 
 حالا در عمق زمستان

 
کبوتری با آوازی از جنس سیب


روی لب هایم آشیانه کرده


 کبوتری سبز که در آیینه پرواز می کند


چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟


 باور کن !


 هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده


 نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور


به من نگاه کن


 امروز پنجم پنجره است


 و من اندازه ی همین آسمان برهنه


دوستت دارم ٠٠٠



به یاد باران های بی بهانه


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

می خواستم تا انتهای رنگین کمان پرواز کنم

ن ش د

نشد !

یا بالهایم ضعیف بودند

و یا خوب سعی نکردم

نمیدانم

گفتم خویش را گم کرده ام

نیافته ام٠٠٠

نزیسته ام

بافته ام

در خیالاتم

خجالت

دارم بیراهه می روم

آخر در سکوت خویش گم شده ام

من مسافری سرگردانم که هنوز در راهکهای مختلف رها شده ام

نتوانستم لمس قلبت را فراموش کنم

ندیدمت

اما با این همه مسافت قلبت را لمس کردم

سایه ات تمام فضای اطرافم را پر کرده است

دستهایم در تاریکی جستجو می کنند

و نمی یابند000

شب سنگینی ست

موجی هائل

و ساحلی شنی000

دلم یک هوای آبی می خواهد

آسمانی آبی

تا ته آسمان

تا شبهای ستاره باران

بالهایت را به من قرض بده !

راستی000!

  گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم

 نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم 

 فقط احمقانه سکوت می کنیم!

اما تو000

  باز هم منتظرم باش کنار چهارراه دلتنگی خیابان تنهایی

 

کوچه دوستی بن بست عشق پلاک محبت یادت باشد

 

 من ساعت دلتنگی یک ربع مانده به دلهره

 

منتظرت هستم!

 یادت باشد هرگز تنها نیستی000

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت