راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

 

باید درخشید و رفت٠٠٠

تا به کی ستاره بودن؟

خورشید وار باید بودن٠٠٠

ستاره ها میخ های رنگین ملکوت آسمانند٠٠٠

و ما تنها افسوس خورندگان این همه مسافت٠٠٠

نه !

یا که آری ٠٠٠

ستارگان عاشقان ساکت و بی پروایند ٠٠٠

ولی خورشید شدن و تابیدن را حکایت دیگریست٠٠٠

حرفی از جنس دیگر٠٠٠

زیستنی از نوعی بهتر٠٠٠

ما چیستیم؟

کیستیم؟

کجاییم٠٠٠؟

در هیاهو های غریب و افسار گسیخته!

جایی که صدا ها در همهمه گم می شوند و نگاه ها٠٠٠

امان از نگاه هایی که غرق در بی بهانگی هایند٠٠٠

در تلاطم دلگیر این روزهای بی بهانه

دلم فقط به آرامش نگاه پدرم محتاج است

به همان نگاه رنگ غروبش که این روزها همیشه بارانی ست

و خدا و فقط خدا می داند که از ترس  توفانی شدن دلش ساکت مانده ام

و این دارد مرا دق می دهد

گاهی فکر می کنم تنهاترین درخت یک جزیره ام

و باید در مقابل تمام ناملایمات ایستادگی کنم

و باید محکم بمانم

نمی دانم شاید چون تنها فرزند این دو عزیز هستم

اما در خلوتم بارها می شکنم

میمیرم

و باز فردا روزها آغاز می شوند٠٠٠

خورشید می تابد

تابان و درخشان

چون روحی از بند گسیخته

چون بارانی از ابر رها شده٠٠٠

چون من که هنوز همان درخت تنها و ایستاده بر جزیره تنهایی ام٠٠٠٠

وگاه چه بیرحمم که این همه دست محبت را نادیده می گیرم٠٠٠٠

دستان مهربان عزیزی که تمام زندگی اش هستم

و شاید اگر چشمان مهربان او نبود

خیلی پیش تر ها  نابود می شدم٠٠٠

می دانم مهربانا که من سخت تنها و بیرحمم

اما به من ٠٠٠

و به دل ترک خورده ام  فرصت بده تا قدر دوست داشتنت را درک کنم

تو بر عقابی تنها و دل آزرده دل بسته ایی

که گاهی چنان مهیب و ترسناک می شود

که خود نیزاز خویش می هراسد٠٠٠

خدایا٠٠٠

تو را به تنهایی ات٠٠٠

به سادگی ات٠٠٠

به صفایت٠٠٠

تابان ترین خورشیدت را

به روح تابانم  بتاب

دوست دارم با تمام توانم

با تمام وجودم

بر بلند ترین قله ی زمین

فریاد بکشم

٠٠٠٠٠

جایی که هیچکسی نیست جز من و تو

من و تو٠٠٠٠

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت