راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

شب یلدا تون مبارک

چند بار شده که دلتون بخواهد این شعر سهراب به حقیقت بپیوندد:

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

؟؟؟!!!

یلداتون بازهم مبارک

نمیدونم جشن پایان پاییز و آغاز فصل سرد چه دلیلی داره

اما من همیشه شب یلدا رو دوست داشتم

به هزار و یک دلیل

و یک دلیل مهم که :

وبلاگ راز پرواز من شب یلدا ی امسال سه ساله شد

عمر پرواز داراز باد و رازش همیشه در نهان

 راز پرواز میلادت مبارک هورا

نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

باران که آمد٠٠٠لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد٠٠٠

و چشمهایم٠٠٠

و دستهایم٠٠٠

همه باران شدند

٠٠٠تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها٠٠٠

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه٠٠٠

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند٠٠٠

باران که آمد ٠٠٠من ماندم و یک جفت پای خسته در میان کوچه ء بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد ٠٠٠بیادت بر تمام خویش گریستم

(باران می بارد اما می آید چون مسافری از کوچه های خاطره )

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تنها یی را آرام بنواز ای کهن قبای ساده ء من

و خدا...

 

... خورشید

 

یک حادثه ی نورانی ست

 

که در اعماق ِ زمان

 

چهره ی سرد ِ فضا را

 

جان داد

 

... ماه

 

یک آینه است

 

که درآن

 

درکِ عشقِ اََزلی

 

بر دلِ خُرده مَنی

 

کاش میسّر گردد!

 

و زمین، مادرِ ماست

 

و زمین، بطنِ دگرگونیِ ماست

 

و زمین، منطقِ پرورشِ انسان است

 

و زمین، سیرت ِ پاک ِ خداوندیِ ماست

 

و خدا ...

 

و خدا

 

بی گمان

 

انعکاسِ عطشِ خلقت ِ ماست

 

و خدا

 

بی گمان

 

لحظه ی زایشِ عشقِ ابدی ست

 

و خدا

 

بی گمان

 

لحظه ی بودنِ من

 

لحظه ی دیدنِ من

 

من و میلیونها من ...

 

من و میلیونها من ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نه شعری مینویسم٠٠٠

نه شعری میخوانم٠٠٠

نه میخواهم تنها باشم٠٠٠

نه میخواهم با تو بمانم٠٠٠

فقط میخواهم ببخشمت ٠٠٠

اما میخواهم بدونی همیشه در فکرم ماندگاری مثل ٠٠٠٠

مثل سایه٠٠٠

سایه ایی ناشناس٠٠٠

دور و گنگ و تنها٠٠٠

و دیگر هیچ !

00000000000000000000000

پاورقی :

از عشق شروع کردیم و به عشق رسیدیم!

                 دیگر نه چیزی برای شروع داریم،

                  و نه چیزی برای پایان...!      

حالا شما که غریبه نیستید

چند ساله دارم اینجا مینویسم

پرسیده بودید عاشقی؟

من؟

نه !

عشق؟

اسمم مجنونه !

رسمم؟

جنون000

من عاشق تمام ستاره ها000پاییز ها000آسمانها000

و پروازها هستم000

پس من عشق را در بی نیازی یافتم

دوست خوبم نگران من نباش !

شما که غریبه نیستید000

با شما میتوان از

همه ی پاییزهای دنیا سخن گفت!

 

 

از همه ی پاییزهای زرد و نارنجی وقرمز000

 

از همه ی پاییزهای بیقرار!

 

با شما میتوان از اشکهایی که از

 

چشمهای آبی آسمان میبارند گفت!

 

میتوان با شما از همه ی انتظارهای خاکستری

 

گفت!

 

آخر000

 

      شما که غریبه نیستید!!!

    اگر پاورقی بیشتر از آپدیت شد ببخشید

گاهی حاشیه از متن فراتر می رود !   

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت