راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

به خدای کعبه که رستگار شد

و راه رستگاری را تا همیشه نمایان ساخت

راهی سراسر نور و تعالی

تا تاریخ هست

 وتا انسان وجود دارد

و تا خدا هست که همیشه هست

علی حقیقتی ست به گونه اساطیر

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

یاد سال های ناسروده که می افتم


هم بازی کودکی هایم تیله هایش را


 کنار آواز پروانه ها می بیند


 و با کشتی هایش


 ایوان شمعدانی ها را فرش می کند


 حالا فکر می کنم


چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟


 چند سال از کاشی ها ؟


سکوتی که از اردیبهشت کودکی ها


 تا امروز صبوری کرده می شکند


سکوتی سبز ، همرنگ تیله ها


 امروز دستم را گرفتی


 و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند


این بار که دیدمت همراه دست هایت


 یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور

 
باور کن هنوز آن قدر کودکم


که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود !


آه ... ستاره ی سبز من


صدای ساز می آید


عنکبوتی دارم


 که گاهی تار می زند

 
 می خواهم او را نشانت دهم


هم اتاقی من عنکبوت سبزی است


 که آواز پروانه ها و لبخند سنجاقک ها را شکار می کند


نمی دانی چه لذتی دارد


گهواره و گریه و خواب


آخر این فصل دوباره زاده می شوم

 
 با یک ستاره ی سبز در قلبم


و تیله ای سبز در دستم

 

 

تو سبز را به من آموختی 


 حالا از هردرختی سر بلند ترم


 دیروز  رکعت آخر باران دستم را بوسید


 و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی


 نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام


 وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می آید


پنجره ام باید یاد بگیرد


 با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند

 
 و چه وقت خورشید سوزنده را سرزنش کند


نمی دانم به کدام پرنده معتقدی


ولی تو را به جان هر چه چکاوک

 
پر آواز پروانه را نبند !


 هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد


تو دیگر چرا؟


تو که از سلاله ی تابستانی


و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری


 آسمان بالغ می شود


 هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است


یاماه و ستاره


 وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد

 
سلام می کند


 وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد

 

 نگاهم می کند باران 

 

 

 

نگاهی تر ، عاشق و مبهوت

 
 خوابت نبرد ، صبر کن 


 هنوز هم خیلی از مردم


 باران روی شانه ی چترشان جان می دهد !


 تو را به جان سیب ها

 
بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم


 بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم


 سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد

 
 سکوتی از اردیبهشت کودکی ها


 که حوصله ی زمستان را سر برده


 خوابت برد ؟


 ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم


 چرا نگرانی ؟


 نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟


 شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟


نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش


 این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت


 به حساب همان سیب کال می نویسد


 وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار


 یک شنبه ما را گم نمی کند


شاید ما او را...ـ


خوابیدی گلم ؟


شب به خیر

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آنگاه که در پیله وجودت آغاز میکنی کبوتر شدن را٠٠٠

حس عجیب عمیقی ست000


چیزی به گنگی پچ پچه ای000


در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ000


چیزی به عمق اقیانوس000


به آرامی یک روز آفتابی قشنگ000


دراز کشیده روی شن های سفید ساحل000

 

حس ملیح قشنگی است000

 


مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم000


مثل جوانه زدن گندم های شب عید000


جوانه می زند گیاه درونم000


مثل سر بر آوردن گل از خاک000


گل می کند انگار از برهوت جانم000


مثل شکفتن غنچه ای000


می شکوفم از ژرفای وجود000

 

در آستانه ی تولدم انگار0000


هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم000

 

حسی عجیب پر ز ترنّم000


هر چند مقارن تردید000


امان... امان ز بیم و امید!0000

 

دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد000


چشم هایت را ببند0000


تا دلم از پی شیطنت چشم هایت000


گم نشود000

بخوان برای دلم000


بخوان برای تک درخت یاسی که000


سرک کشیده کنون٠٠٠

000


از کوچه باغ احساسم000

تو و من،000


سرود بلبل و ترنم باران000


و ترانه ی پر سرود بهاران000


حافظ و000


تک درخت یاس000


و کوچه باغ پر از احساس000


و شکوفه های سرمست گیلاس000


مست می شوم000


گیج می روم000


چشم هایم را می بندم000


تو بخوان000


صدای تو می پیچد در کوچه های درونم000


که می خوانی تفال حافظ را000


و دل من پروانه می شود000

 

گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت000


قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد000


منزل حافظ کنون بارگه پادشاهست000


دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد" 0000

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

ماه لیمویی سکوت کرده است ٠٠٠


 شب نقره ای ٠٠٠


 و من رنگ چشم های تو ٠٠٠


 حالا خورشید به سطر آخر رسیده !


 دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی٠٠٠


 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند ٠٠٠


 اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی ٠٠٠


کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده ٠٠٠

 

میخواست آسمانش را بتو تقدیم کند

 


آه ٠٠٠

چه قدر کسالت آور است ٠٠٠

 

نه ، فقط کسالت باد ٠٠٠


 صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده !

 
 پس از آن روز بی همزاد 


 که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم ٠٠٠


 تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم


 کسی که تویی ، تویی که هیچکسی نبودی

 

یا نه همه کسی بودی که من داشته ام ٠٠٠

 
 سکوت مرطوبی در گلوی من بی تاب ست


 تو حرف بزن !


 با کلماتی از جنس باورهای من


 حرف بزن !


 نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود ٠٠٠


 آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد


 کجا رفت آن " سین " که به پرنده ی نام من می چسباندی


 و پرنده  مال آسمان تو می شد۰۰۰


 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم


 سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم


و تن سکوت ماندگاررا سیاه می کردم


 کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم


ولی نه !


 تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت

 
 تب سبزی داریم !


 تو باور نکن!

 

 وقتی باد در لابلای موهایم میپیچد

 

یاد دست های تومی افتم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی

 

 و سراغ مضراب دریا را میگرفتی 

 

 که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست 

 

 یادش به خیر

آن روز بی همزاد 

 تب پاییز مرا گرفته

 و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد!

 نه !۰۰۰

 

 نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی 

 

سرفه های باد در دهان پنجره  ست!

 

 

 من همان دختری هستم که:

 

 می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ۰۰۰

اما حالا تو تمام آسمانش هستی۰۰۰ 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت