راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

همواره در قلب من خواهی ماند.

 

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

 

برای بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

 

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ء قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست دارم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

می پیچد و بالا می رود

در این شهر مه گرفته و بارونی

بازهم بغض شیشه ها

٠٠٠ومن

چه تنها می شوم گاهی !

می پیچد و بالا می رود

خاطرات رنگ باخته ام

مانند کهنه کرباسی بر تن

و من میگذارم چرخ بزند و احساسم را درگیر کند

میخواهم بدانم تا کجا بالا میرود

آیا به رسم بالهای پرواز اوج میگیرد یا٠٠٠

در همین آسمانهای حوالی آرام میگیرد

من به هر احساسم اجازه میدهم حرفش را در ذهنم زمزمه کند

وخود بیطرفانه قضاوت میکنم

میدانم در این گیرودار حقیقت را کشف خواهم کرد

هوا دم گرفته و خفه کننده شده

ومن در پناه خونه امن خود آرام پشت پنجره خاطراتم نشسته ام و ٠٠٠

طرحی میکشم !

یک خوشهء سرخ رنگ انگور !

از همون انگورهایی که خونه مادر بزرگ بود

درشت و شیرین

و صدای ترد شکستن جبه هایش زیر دندان شنیده میشد !

و پخش طعم شیرینش که دیگه نهایت نداشت !

ومن چقدر با زنبورها جنگیدم !

و چه  قدر گزیده شدم!

حتی یادمه یکبار سه روز تب کردم !

اما باز جنگ ادامه داشت !!!

چه روزهایی بودند٠٠٠

طرحم رنگ دارد

زیباست

 اما ٠٠٠

طعم ندارد

عطر ندارد

خونه ء مادر بزرگ رو ندارد

درست مثل خاطراتم

خاکستری و بی حادثه !

چه شباهتی !

اصلا چرا گذشته را مرور میکنیم؟

عبرت؟٠٠٠تجربه؟٠٠٠غم؟٠٠٠یا همه ء اینها؟!

در کتاب گذشته همه چیز نوشته شده اما٠٠٠

با طرحی بی رنگ !

هیجانی ندارد

یادمون رفته خیلی روزهایی که رویا بر ساقه لحظه هایمان می رویید٠٠٠

و گذشته آنچه که باید میگذشت

و من تمام میشوم در روزهایی چنین بی خاطره !

افسوس قلم موی نقاشیه من فقط طرح میکشد !

رنگ را به استعاره می آورد

وای اگر میشد درخت انار را در این ابعاد ساده جای داد٠٠٠

و چه میشد برای هیچ پرنده ایی قفس نکشید !

هوا دارد کم کم باز میشود

رقیق و نمناک اما هنوز کمی دلگیر !

اما من حالم خوب است

درست مثل یک خوشه ء انگور !

و آرامم مثل یک درخت سپیدار که بر فراز آسمان است !

آرامم


شکل تورهای کتان لباس‌های خواب


شکل یک آباژور کم نور


در سالنی متروک

 

 

آرامم


شکل چمدان لباس‌های زمستانی


شکل یک رومیزی که هزاربار

 شسته شده


روی بند خشک شده


روی میز پهن شده

 

 

آرامم


شکل مدادهای سفید مدادرنگی‌ها

آرامم


و به اشک‌هایم کاری ندارم

و دیگر ه ی چ

حالا بر من ببار

یا بخواه تا ببارم٠٠٠

بگذار در نگاه مردد تو به آرامش برسم!

چون پرنده طوفان در بستر تردید خاموش می شوم

نه غمگین نیستم

تنها خاطره مرور میکنم

من در آرامترین خونه ء دنیا ساکنم

ولی در شتاب موج می آیم و آرام بر خاک ساحل حل می شوم

هیچ طوفانی بر صخره سنگینم اثر نمی کند

قلب شیشه اییه من پنهان است

و هیچکس نمیداند این ساحل صخره ایی قلبی از شیشه دارد !

خاطراتم دود میشوند و در آسمان قلبم خاموش میشوند

شعله هایشان کم نور و ناپیدا شدند

چشمانم را که باز میکنم

خوشه ء انگور خاموش و خوشرنگ جلویم نشسته است

یا نه از پرواز آمده است

از خونه ء مادر بزرگ

دستهای مادر بزرگ را حس میکنم

دستهایی که موهایم را می بافتند و شعر میخواندند

آری دستهایش شعر میخواندند

شعر عشق و تنهایی٠٠٠٠

راستی را چه روزهایی بودند

سر ظهر ها آب تنی

بعدش خوابی عمیق مانند مردگان٠٠٠٠

و بعد دوباره  شیطونی !

و نگاههای آبی مادر بزرگ

و عصر های تابستون عجب خوشمزه بودند نون و پنیر و گوجه٠٠٠

و عطر ریحان تازه چیده شده

چه کودکیه زیبایی بود و قتی بر درخت توت چیره میشدی٠٠٠٠

و بچه ها اون پایین داد میزند که :

برای ما هم بریز٠٠٠٠

این تقصیر من نبود اگر اونا بلد نبودند از درخت بالا بروند!

چه روزهایی !

خوشحالم که کودکی ام را نباختم

من همیشه دوست دارم کودکانه ام را بیاد بیاورم

بچه ها ساده اند

بچه ها صادقند

و کاش کودکی با رشد قد تمام نمیشد

هر چند ما همیشه از کوچه کودکی ها زود عبور میکنیم

اما خاطرات بازی هایمان در یادمان میماند

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

گاهی تنهایی صورت سرد خود را بر گونه هایم می چسباند

من از نسلی هستم که نامم را عصیانگر نهاده اند

چه میدانم شاید بعد از من مرا عاشق بنامند !

ما شیفته هایی هستیم که در رازی پنهان غوطه میخوریم

ابرهای خاکستری چشمانمان هرگز نخواهد گذاشت دورها را ببینیم

هر چند که دورها بسیار نزدیکند !

بقول فروغ عزیزم :

پرنده ایی که مرده بود بمن پند داد ٠٠٠که پرواز را بخاطر بسپارم

پرنده را مرگ در آغوش میگیرد

اما پرواز او بر آسمان نقش می بندد

آسمان لبریز از پروازهای بر باد رفته است

دیگر نمی خواهم بر آنچه باید باشد و نیست

افسوس بخورم

تو نیستی

رفته ایی

٠٠٠و تمام دنیا رفته است

چه تفاوتی دارد این آبی بلند را که اگر پرستویی مهاجر٠٠٠

 در رگهایش خون پرواز٠٠٠

 خشکیده باشد؟

من گریستم

شکستم

اما

هنوز هستم!

چقدر دلم برای پاییز تنگ ست

پاییز رنگارنگ

پاییز برگ در برگ ٠٠٠٠نقاشی بزرگ طبیعت

روزهاست این زمزمه را مدام تکرار میکنم :

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

یاد گرفته ام که عشق هرگز نمیمیرد !

 اما من فکر میکنم

عشق هم مثل قانون مواد است

عشق هرگز نمیمیرد بلکه از شکلی به شکل دیگری تبدیل می شود !

و نفرت هم مرحله ایی از مراحل عشق است !

باور نداری؟

بیازمای و ببین

و در این آزمون و خطا

اگر به نفرت رسیدی

مرا خبر کن !!!

دیگه زیاد فرقی نداره

چه روزهایی که با غم تو گذشتند

تمام نگاه هایی که در تاریکی رفتند

و من همیشه به انتها اندیشیده ام

انتهای کوچه ایی که تو بی محابا رفتی

و نگاه من که در تاریکی رها شد

چرا باران را انکار میکنیم؟

باران از خورشید جدا نیست !

اشک تنهاییه خورشیده

خورشید با همه بزرگیش همیشه تنهاست

چون هیچ ستاره ایی توان همراهی اش را ندارد !

و باران نمایش تنهاییه اوست

من در تمام این راه تو را بیاد خواهم داشت

فردا منتظر من ست

و من چشمهایم را میبندم ۰۰۰

نبینم

نشنوم

و ندانم ۰۰۰

این آرزو را بر باد می دهم

و تو را فراموش میکنم

هر چند فراموشی تو ۰۰۰

پایان تمام منست !

بهترین چیزی که تقدیم تو میکنم این شعر فروغ عزیزم هستش :


من از تو میمردم


اما تو زندگانی من بودی


تو با من میرفتی


تو در من میخواندی


وقتی که من خیابانها را


بی هیچ مقصدی میپیمودم


تو با من میرفتی


تو در من میخواندی




تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را


به صبح پنجره دعوت میکردی


وقتی که شب مکرر میشد


وقتی که شب تمام نمیشد


تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را


به صبح پنجره دعوت میکردی


تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما


تو با چراغهایت میآمدی


وقتی که بچه ها میرفتند


و خوشه های اقاقی میخوابیدند


و من در آینه تنها میماندم


تو با چراغهایت میآمدی ....


تو دستهایت را میبخشیدی


تو چشمهایت را میبخشیدی


تو مهربانیت را میبخشیدی


وقتی که من گرسنه بودم


تو زندگانیت را میبخشیدی


تو مثل نور سخی بودی


تو لاله ها را میچیدی


و گیسوانم را میپوشاندی


وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند


تو لاله ها را میچیدی

وقتی که من دیگر


چیزی نداشتم که بگویم

و گوش میدادی


به خون من که ناله کنان میرفت


و عشق من که گریه کنان میمرد


تو گوش میدادی


اما مرا نمیدیدی 

 

 

**** 

زندگی را۰۰۰۰عاشقانه زندگی کن

همیشه در تنهایی ام که کم هم نیستند

تو با من هستی

من آن نیمه تو هستم که از روی سرگردانی رهایش ساختی

تا چه زمانی باید منتظرت بمانم؟

آیا نگاه تو مرا خواهد دید؟

یا همچنان در همان عشق اسطوره ایی خواهم خفت؟

بگذار یکبار برای همیشه ها بگویم :

دوستت دارم

دوستت دارم چون تو نیز مثل ِ مثل خودم هستی

یگانه و یکتا تا نهایت یک خوشه  ء پاک رسته در دورترین بیشه ء سبز

و من میدانم روزی فرا خواهد رسید که روز ما خواهد بود۰۰۰

تا هر لحظه ۰۰۰لحظهء انتظار تو را به باران میدهم

تا مهربانیت را ببارد

تا تنهاییت را بگرید

 تا خشمت را فریاد کشد

پس ای پیدای نا پیدای من

زندگی را ۰۰۰عاشقانه زندگی کن

و تمام دردهایت را چون کلیدی کوچک در دریای صبر رها کن

بگذار آفتاب هر روز از چشمهایت بتابد

و بدان این کوچه هرگز بن بست نبوده

انتهای این کوچه به همون باغهایی منتهی میشود

که کافیست دستی برای بالا رفتن از دیوارش قلاب شود

و من از گوشه ء این دیوار فرتوت بالا رفته ام

و میدانم مرگ هرگز پایان کبوتر نیست

و اشک پایان عشق

و میدانم روزی تو را خواهم دید

و میخواهم تو همان دستی باشی که قلاب ِ رهایی ما از این بن بست خیالی باشد !

بگذار بر برکه خاموش این رویای نجیب نامت را بنویسم

نام سعید و خجسته ات را

پس ای پر پروازم

در این هبوط تنهایی

آسمان را بیادم بیاور

آسمانی که پر از پروازهای بر باد رفته است

و پرنده هایی که در قفس بدنیا آمده اند اما۰۰۰

به حکم غریزه ء پرواز ۰۰۰راه آسمان را و آسمانی شدن را میدانند

وما همان نسل عصیانگریم که ویرانگرانه۰۰۰

بر بالهایمان زخم می زنیم

به پرواز ایمان بیاوریم

و به دستهایمان که جدا از هم ولی۰۰۰

تمام پوست شبهایمان را لمس میکنند

و ما همان پرنده هایی هستیم که بر قانون جاذبه لبخند خواهیم زد

 تو چه خیال نازکی بودی۰۰۰مثل حریر نازک محبت۰۰۰

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وقتی بیدار شدم هنوز چشمهایم بسته بودند

که پاهایم زمین سخت را لمس کردند

مثل برق فکرم شروع به کار میکند

حتی در خواب هم مشغوله !

چشمهامو باز میکنم

اتاقم آرام سلام میکند

مثل همیشه اول پنجره را باز میکنم

و نفسی عمیق٠٠٠

بوی نم باران همه اتاقم رو پر میکنه

من عاشق روزهای بارونی هستم

اونهم اگه تعطیل باشه٠٠٠

راستش این روزها خیلی ساکن و ساکتند !

انگار همیشه در بغضی عجیب غوطه ور هستند !

گاهی یادم میاد من یک عالمه کار دارم ٠٠٠و گاهی حوصله هیچ کاری رو ندارم

سرمو توی بالش میبرم و کاش میتونستم بخوابم !

از جلوی آینه که رد میشم خودمو نگاه نمیکنم

کاری با خودم ندارم !

ولی حالم خوبه !

مثل همون پلنگی که به شکار ماه رفت و ٠٠٠

چه مغرورم وقتی نمیتونم بگم چقدر دوستش داشتم !

و چه بیرحمم که قلبم را در زندانی سنگین محصور کرده ام !

کجاست آن لطافتی که با وجودم آمیخته بود؟

من در کدام حس نا پیدا گم شدم؟

چرا اینگونه ام؟

من با تمام روشنی ها الفتی دیرینه داشتم

حالا بر بلندای کوه تنهایی ام آشیان دارم

هیچکس چون او نتوانسته بود مرا دگرگون کند

هیچکس بر من  هیچ اثری نگذاشت

نمیدونم شاید نیمه گمشده ام را باز گم کرده ام !

چرا در این میان قلبم را قربانی کردم؟

غرورم سرمست پیروزی ٠٠٠فاتحانه بر قله نشسته است !

تب میکنم تا بشکنم

تا بفهمم که اشتباه کرده ام

تا بدانم که دل را نباید قربانی کرد

یادم نمیاد هیچوقت اینچنین شده باشم

روزها خیلی کند میگذرند

نوشتن پایان نامه ام فرصت خوبی بود برای فراموشی ٠٠٠

اما خب آنهم تمام شد٠٠٠

من حالا اینجا هستم تا بفهمم : برای عشق غرور را باید شکست

این تمام تجربه ء من از داستان عبورم از این گرداب بود

یادم باشد

دیگر هرگز در مسیری نیافتم که طوفان در پیش رو داشته باشد !

گاهی باید کمی ترسید٠٠٠

من باید می ترسیدم !!!

و کاش اون موقع میترسیدم 000

تا حالا اینطور سرگردان نباشم

اما من با شناختی که از خود دارم

میدانم که میتوانم دوام بیارم

چون عقابی قوی بر بلندای کوهی ستبرهستم !

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت