راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

باسلام خدمت دوستان عزیزمقلب

با یه ذره بیشتر از یه کمی تاخیرچشمک

 آلبوم قشنگ سیاوش قمیشی را بهتون تقدیم میکنم

 

اونایی که مثل من عاشق صدای قمیشی هستند

حتما تا حالا این آهنگها رو دانلود کرده اندخیال باطل

 

اما خب شاید هنوز دوستانی باشند که این آلبوم زیبا رو ندارند

 

اسم آلبوم رگباره

بازهم شرمنده ٠٠٠گرفتار پایان نامه هستملبخند

 

آهنگ هفتم این آلبوم را برای موزیک وبلاگم انتخاب کرده ام 

 

دوستانی که در ایران هستند باید کمی صبر کنند تا پخش شود

 

01 - Jangaleh Bedooneh Reesheh [24Kps] [128Kps]
02 - Del Tangi [24Kps] [128Kps]
03 - Choob Khat [24Kps] [128Kps]
04 - Gole Man [24Kps] [128Kps]
05 - Parandeye Mohajer [24Kps] [128Kps]
06 - Khoda Joon [24Kps] [128Kps]
07 - To Baroon ke Rafty [24Kps] [128Kps]
08 - Donbaleh Khodet Nagard [24Kps] [128Kps]

برقرار و موفق باشید

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

ساده بودم

ساده دیدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش کردم

ساده کنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم کرد و خندید

ساده گفت ازت دلیل می خوام

ساده از کنارم گذشت و بی دلیل رفت

غافل از اینکه عشق نیازی به دلیل نداره

و بی خبر از اینکه چیزی که ابدی و ماندگاره سادگیه

درهای زندگی بسته نیست همچنان که ماه هیچگاه


بخواب نمیرود٠٠٠


همچنان که نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی


در تپه های بهشت میرسد٠٠٠


درهای زندگی  همیشه باز است

 همچنان که آفتاب


هر روز در پیراهن تو میتپد،

پنجره قلبت را بازبگذار٠٠٠عطری زیبا میخواهد به دیدار تو بیاید٠٠٠

دفتر چه خاطراتت را باز کن و سطر های سرد وبرهنه را بخوان٠٠٠


حتماً مرادرآخرین سطر خواهی یافت که به همراه کبوتر ها به تو خیره شده ام٠٠٠

مرا در ساقة یک شبدر گمنام و در ریشه های یک گندم مهربان بخوان

 

من در بالهای یک سینه سرخ خانه دارم


 من هر روز به هوا و آبهایی که در زیرپای تو میگذرند


سلام میفرستم


من سالها بیش ازآنکه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست بوده ام


 اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند


نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسند

اگر همه روز ها مال من باشند


  اگر همه شبها را در کاسه من بریزند

  اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند


باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم٠٠٠


دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون می آید


 من بی تو یک قطره اشک نارسم٠٠٠


درهای زندگی بسته نیست

 چون تو هر روز گلهای آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی


 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

تقدیم به رنگ مایه وجودم :  پدر عزیزم

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ورق میزنم

رج میزنم

و میگذرم !

و تو چه میدانی ٠٠٠

٠٠٠تو چه میدانی که من در عبور این روزها چه بیخودانه تنها می شوم !

در همین لحظاتی که فردا ها را رقم میزنم

فرداهایی که در افق نگاهم سپیدند و گاهی خاکستری

٠٠٠٠

 

داشتم اشعار قیصر امین پور عزیز رو میخوندم

بخصوص اون شعری که عاشقش هستم

:

تو میروی

قطار میرود

و تمام ایستگاه میرود

و من چه ساده دلم که سالهاست در ایستگاهی که رفته است

انتظار میکشم !

٠٠٠٠٠٠٠٠

این تمام من است

ایستگاه رفته است می بینی؟

 

و در خطوط مبهم این رعدهای زندگی

که در آسمان زندگی پیدا میشود

من بدنبال رد بارانم

نمیدونم شاید باید غمگین باشم

اما نیستم

تا یادم می آید

قوی بوده ام

هیچ موجی آرامشم را بهم نزده

بقول اون عارف عزیز : 

جهان جمله هیچ در هیچ ست

پس ای همه چیز در هیچ مپیچ !

میخواهم تمام حرفهایم را در این شعر زیبای زنده یاد قیصر امین پور خلاصه

کنم :

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری



آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری



با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری



صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری



عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری



رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری



عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری



روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

اگه فکر میکنی من خیلی تلخم

باید بگم سخت در اشتباهی !

فقط خسته ام

اما در بالهایم شوق پرواز موج میزنه!

و میدونم فردا روز دیگریست برای دوست داشتن

روز دیگریست برای پرواز

روز دیگریست برای لبخند

برای آغاز٠٠٠

برای بی تو زیستن و تنها ماندن و بازهم ادامه دادن

این آخر دنیا نبود که تو رفتی

من اینجا با ته مانده غرورم زندگی میکنم

و این غرور مقدس چراغ راه من خواهد بود

و نیز خوشنودم که بقول استاد شریعتی : هیچگاه معبود احمق ها نبوده ام

و نیز خرسندم که مینویسم و میخوانم

و در رقص سماع فرشتگان ٠٠٠غزل فروشی عاشقم !

و حالا ای پیر خرابات مرا بنگر که چه سبکبار می رقصم و میچرخم٠٠٠

و باز بقول زنده یاد شریعتی :

اگر تنهای تنهایان شوم بازهم خدا هست

خدا هست

او جبران همه نداشتن هاست

 

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

copyright by : orchid.blogfa.com

من گم شدم٠٠٠

نه٠٠٠

کم شدم!

بودم آیا؟

گاهی شک میکنم٠٠٠

چرا در لحظه گمشدن هیچ تقلایی برای پیدا شدن نداشتم؟

در من کسی زندگی میکند

میبیند٠٠٠میخواند٠٠٠اشک می ریزد

او میداند ٠٠٠مرا بیان کند

وقتی زبان کلمه قاصر است او میگوید٠٠٠

من تنها نیستم

در تنهایی انبوهی  زندگی میکنم

شاید باور نکنی ٠٠٠از نبودنت رنج هم نمی برم !

از نداشتنت نیز ٠٠٠

در آرامشی آبی غرقم

تمام ناتمامی هستم در معکوس احساس٠٠٠

میدانم نوشته هایم را میخوانی٠٠٠

من رد پای تو را پاک کردم٠٠٠

هیچ نشانه ایی از تو در دفترم نیست

ولی بازهم تنها نیستم

در من چیزی روییده است

من سبز شده ام

سبز به رنگ چشمان جنگل٠٠٠٠به رنگ خودم !

پس آسوده برو ٠٠٠

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

حتما می پرسی مردن مگه دلیل میخواد؟

آره٠٠٠مردن یعنی پایان تدریجی زمانی برای زیستن !

نه٠٠٠بازم نمیخوام فلسفی حرف بزنم

مردن یعنی نداشتن آرزوهاییکه هر صبح بخاطرشون بیدار میشیم

یعنی نداشتن حرفهایی که برای گفتن نیاز به همدرد داریم !

مردن یعنی داشتن یک عالمه نا امیدی

و تنهایی٠٠٠ تنها دلیل برای مردن نیست

تنهایی یک خلوت ساکت برای زیستنه

و من با همه ء سلولهایم آن را لمس کرده ام

و میدانم هیچ بد نیست٠٠٠

تنهایی بسیار بهتر از زیستن با احمقهاست !

احمقهایی با ظاهری موجه که خود را جانشین انیشتین میدونن !

عصبانی نیستم فقط خسته ام !

و مردن برای من یعنی نبودن یک انگیزه که با آن زندگی کنم !

دیروز با پدرم که صحبت میکردم

گفتند : تو خسته ایی ٠٠٠بگذار هوایی تازه کنی !

گفتم : کجا؟ میون این همه آدمهایی کوکی؟

آدمهایی که بزرگترین مشکلشون رفتن حیوون خونگی شون بالای

درخته؟٠٠٠٠

تازه یه نیروی بزرگی مثل آتش نشانی بسیج میشه که بیاد و گربه ء

ملوس خانوم  یا آقا را بهشون برگردونه؟

یا شایدم چه میدونم ٠٠٠اصلا حوصله ء حرف زدن نداشتم !

رفتم کنار پنجره و گفتم : دلم یه هوای آزاد میخواد

هوایی که مسموم نباشه٠٠٠و هیچ احمقی اونو به سم آلوده نکنه !

پدرم برای اینکه حرف رو عوض کنند گفتند :

راستی از پایان نامه ات چه خبر؟

برگشتم و نگاهش کردم٠٠٠

گفتم : موضوعی رو انتخاب کرده ام که میشود تا پایان عمر نوشت و

تمومش نکرد !

من سالها منتظر این روزها بودم و حالا٠٠٠هیچ !

یک تابستان وقت دارم تا تاثیر علم فیزیک بر زندگی انسانها رابنویسم

٠٠٠٠٠

عجب روزهای بی خاطره ایی هستند این روزها

و من هزار و یک دلیل برای مردن دارم !

مردن هم دلیل میخواهد

نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود

مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود

خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همدیگر را دوست بدارید

و با هم مهربان باشید

مرد سرش را پایین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید

زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود

زن خندید

خدا به مرد گفت:

به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی

و هر دو در آن زندگی کنید

مرد زیر باران خیس شده بود

زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید

خدا به زن گفت:

به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم

تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش

غذا می داد٠٠٠
 دستهایش را به سوی آسمان

بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند

اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت

و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

خدا خندید و زمین سبز شد

خدا گفت:

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند

مرد گل را به دست زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد

زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند

مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد

به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را دید و خندید

وقتی خدا خندید

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت:

با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد

راست بگویید تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها

پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند

خدا همه چیز و همه جا را می دید

می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر

زنی گرفته است، تا خیس نشود

زنی را دید که در گوشه ای از خاک

با هزاران امید شاخه گلی می کارد

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

و پرنده هایی که ٠٠٠ 

خدا خوشحال بود

چون دیگر

غیر از او هیچ کس تنها نبود
نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت