راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

قلم توی دستم میچرخد ٠٠٠بی تاب ست

مدتهاست که از خود هیچ ننوشته ام !

یا اینکه هیچ نبوده ام !

چون فکر میکنم آدمها به اندازه ایی هستند که مینویسند !

و نوشتن تنها به معنای قلم در دست گرفتن نیست !

ولی برای من نوشتن یعنی بازی با کلماتی که قلمم را به رقص در می آورند !

و در رقص قلم من چیزی بی تاب است امروز !

: اشک  مهتاب ٠٠٠

ماه از بالای برج نقره ایی رنگش او را دید

او تنهای تنها روی کوه ایستاده بود و دستهایش را به آسمان دراز کرده بود

میدانست بارش فقط آسمان را شاید

ماه آرام پایین آمد٠٠٠٠

با چشمان درشت و روشنش به او نگاه کرد

چشمهای عاشق و ماه در هم گره خورد

ماه پرسید : برای چه غمگینی؟

عاشق گفت : چون تنهایم !

ماه گفت : عاشق همیشه تنهاست نمی دانستی؟

تا زمانیکه عاشق نشده ایی گویی همه چیز مال توست

اما عشق تورا به سرزمینی دیگر میبرد

در آن سرزمین مالکیت شکل دیگری دارد !

تو خود مملوک آن دنیایی!!!

دیگر چیزی نمیخواهی ٠٠٠٠ودر لحظه زندگی میکنی!

لحظه هایی که چون حباب شیشه ایی هستند ٠٠٠٠

اما برای تو کافیست !

عاشق سرش را پایین انداخت و از کوه پایین آمد

ماه باز چرخید و گفت :

چرا رفتی؟

عاشق گریست ٠٠٠و ماه دستهایش را پر از اشک عاشق کرد و تمام وجودش

گرم شد٠٠٠

و ماه از آتش این اشک سوخت

و در لحظه نهایی به اشکی سوزان تبدیل شد !

عاشق اشک ماه را در دستهایش پنهان کرد !

اشک دستهایش را میسوزاند

و عاشق اشک مهتاب را در داغترین نقطه وجودش جای داد

در قلبش٠٠٠٠و اشک مهتاب در قلب عاشق جای گرفت

و از آنروز ماه با عشق عجین شدند٠٠٠٠

و عاشق دیگر در قلب خویش تنها نبود !

و٠٠٠٠

عاشق در اشک مهتاب زندگی کرد

نوشته شده در جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اگرمن جای او بودم


همان یک لحظه ی اول


که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان


جهانرا با همه زیبایی وزشتی


بروی یکدگر،ویرانه می کردم

 


عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم


که در همسایه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم


نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم


که می دیدم یکی عریان ولرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین


زمین وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم


بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان


سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم


بعرش کبریایی، با همه صبر خدایی


تا که می دیدم عزیز نا بجایی، ناز بر یک ناروا خاری می فروشد


گردش این چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!


چرا من جای او باشم


همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این

مخلوق را دارد!


وگرنه من بجای او چو بودم


یک نفس کی عادلانه سازشی


با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد٠٠٠

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است!


تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود٠٠٠


پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد٠٠٠

 داد زد و بد و بیراه گفت٠٠٠

خدا سکوت کرد٠٠٠

 جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت٠٠٠

خدا سکوت کرد٠٠٠

 آسمان و زمین را به هم ریخت٠٠٠

 خدا سکوت کرد٠٠٠


به پر و پای فرشته‌و انسان پیچید خدا سکوت کرد٠٠٠

 دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد٠٠٠

 خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت٠٠٠

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی٠٠٠

 تنها یک روز دیگر باقی است!

 بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن٠٠٠


لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز٠٠٠ با یک روز چه کار می توان کرد؟ ٠٠٠


خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته

 

 است و آنکه امروزش را درنمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید!

 

 آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو

و۰۰۰۰۰۰

 

زندگی کن٠٠٠٠


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید٠٠٠

 اما می‌ترسید حرکت کند٠٠٠

می‌ترسید راه برود٠٠٠

می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد٠٠٠

 قدری ایستاد٠٠٠٠

بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟

 بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم٠٠٠


آن وقت شروع به دویدن کرد٠٠٠

 زندگی را به سر و رویش پاشید٠٠٠

 زندگی را نوشید و زندگی را بویید٠٠٠

 چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا

روی ۰۰۰۰

خورشید بگذارد!

 می تواند ٠٠٠


او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به

دست نیاورد، ۰۰۰

 

اما ٠٠٠


اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، ٠٠٠

روی چمن خوابید، ٠٠٠

کفشدوزدکی را تماشا کرد،٠٠٠

 سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد

۰۰۰٠٠٠

 و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد٠٠٠

 او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد٠٠٠

لذت برد و سرشار شد و بخشید٠٠٠

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد٠٠٠


او در همان یک روز زندگی کرد

، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت٠٠٠

 کسی که هزار سال زیسته بود!

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 

میدونم خیلی این متن زیبا رو خونده اید

اما پیشنهاد میکنم یکبار دیگر و با عمق بیشتر بخونید !

 :

تو به من خندیدی


و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه


سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید


سیب را دست تو دید


غضب آلود به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی


و هنوز ...


سال هاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان


می دهد آزارم


ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم


که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :

من به تو خندیدم

 


چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه همسایه


سیب را دزدیدی


پدرم از پی تو تند دوید


ونمی دانستی


باغبان


پدر پیر من است


من به تو خندیدم


تا که با خنده خود


پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم


بغض چشمان تو لیک


لرزه انداخت به دستان من و


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...


دل من گفت برو


چون نمی خواست به خاطر بسپارد


گریه تلخ تو را


و من رفتم


و هنوز


سال هاست که در ذهن من آرام آرام


حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان


می دهد آزارم


و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم


که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

آره میدونم ! 

همین دیروز بود که آپدیت کردم !

اما من این آپدیتها نیستم !

من خود را زیر خروارها بایدها پنهان کرده ام

بایدهایی که قبولشان ندارم

میدونم یه کمی سخته

اما شاید اینهم یه جور گذشتن لحظه هاست

لحظه هایی که من جسارتی برای تعویضشان ندارم

مثل دست و پا بسته ایی که به اندک جیره ء زندانبان خویش قانع ست !

اما در دل آفتاب را میشناسد

میداند باران یعنی چه

و طعم عشق را چشیده است

فقط

فقط نمیتواند دستهایش را از این بندهای نامرئی ای که بر تار و پودش تنیده شده

باز کند

نه این هیچ تقصیر مهتاب نیست که با شب من راه نیومد

یا خزان که در برابر سبزی وجودم کوتاه نیومد

برگهای درختم را زرد و لرزان ساخت و٠٠٠٠خلاص

A Full Moon Rising

اصلا چرا باید دنبال مقصر بگردم؟

دیگر چه فایده دارد؟

در لحظه

آره لحظه هایی که باید تمام میشدم زیستم !

در ثانیه هایی که باید میزستم ٠٠٠٠تمام شدم !

نه گیجم و نه خواب زده !

باران را در پشت شیشه ها زندانی کرده ام تا دیگر بوی تو را برایم زنده نکند

آره تو بوی بارون میدادی

بوی خاک و من دنبال تو۰۰۰ آسمانها را سیر میکردم !

مصلوب آسمان بودم چون کبوتری که جز آبی ها را نمی شناسد !

و تو روی زمین ٠٠٠٠

و عشقی را می جستی که در دستانت جا بگیرد !

و من عشقی را آرزو میکردم که بتواند یک آسمان به من هدیه دهد !

و یا حتی بالاتر ٠٠٠٠آسمانها را برایم بگشاید

و من گیج شدم و ترسیدم !

و باختم !

به همین سادگی !

و حالا من به زمین آمدم و تو نیستی !

به سرزمینی دیگر با هویتی ناشناس تر از قبل

سایه بودی و به ناشناخته ها پیوستی

این نه گستاخی من که جسارت عشقه که به من توان از تو حرف زدن را میدهد !

من نامش را عشق میگذارم ٠٠٠٠تو هرچی دوست داری بگو !

اگر عشق نبود فراموش میشد !

من با همه طوفانها در آمیختم

از دل سایه ها گذشتم

تا تو را فراموش کنم

اما نشد !

نشد که بشه ٠٠٠٠

این نامه ایی به آشنا ترین ناشناس قلبم بود

                                                  نوزدهم / خرداد ماه/ یکهزار و سیصد و هشتاد وهفت

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من به دوردست ها می نگرم

 

به آسمان همیشه بارانی

به هوای همیشه طوفانی

به غربت پرنده مهاجر

به تنهایی ماهی در یک حوض کوچک

من می بینم انتظار را

در تصویر مبهم این مرداب

در اشک بی رنگ قناری

من می دانم راز شب بارانی را

من احساس می کنم تنهایی دلگیر را

من درک می کنم آواز تلخ قناری را

 


 اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند


 و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است 


 و اگر بازم سماجت کرد بگویید رفته تا دیگر بر نگردد

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

 

با این همه...

اما


با این همه


تقصیر من نبود


که با این همه...


با این همه امید قبولی


در امتحان سادهْ تو رد شدم



اصلاً نه تو ، نه من!


تقصیر هیچ کس نیست



از خوبی تو بود


که من


بد شدم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

گوشهایم را تیز کردم

ولی جوابی نیامد

یادت هست؟

آن روز گفتی به من

”صدایم کن

صدای تو خوب است“

صدایت کردم

بلند و رسا

چنان فریاد کشیدم

که پنجره های دلم لرزید

آی کجایی کجا؟

چرا هر چه فریاد می زنم

دور تر می شوی؟

چرا هر چه دستم را دراز می کنم

نمی توانم

دلت را لمس کنم

مگر نگفتی تو

صدایم کن؟

با ناله و درخواست

صدایت می کنم ولی دریغا٠٠٠٠

نه!!! تو دور شده ای از من

دیگر صدایم را نمی شنوی

دیگر آوای غم آلود حنجره ام را نمی خوانی

دیگر طپش حزن انگیز قلبم را نمی بینی

نه!!! تو دور شده ای از من ٠٠٠

اما من

پچ پچ آهنگین تو را

با هزاران فاصله

با هزاران سنگ که بر راه ریخته ای

از ژرفای دل آهنینت می خوانم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تقدیم به همه دوستان عزیزم

 

01 - Ghasedak [24Kps] [128Kps]
02 - Tab [24Kps] [128Kps]
03 - Nori Ta Abadiat (Dostet Daram) [24Kps] [128Kps]
04 - Lahzeha [24Kps] [128Kps]
05 - Ki Be Joz Man [24Kps] [128Kps]
06 - Hanoz Baram Hamoni [24Kps] [128Kps]
07 - Bi To Ba To [24Kps] [128Kps]
08 - Man Age Jaye To Boodam [24Kps] [128Kps]
09 - Nagoo [24Kps] [128Kps]
10 - Sahel [24Kps] [128Kps]
11 - Khabe Naz [24Kps] [128Kps]
12 - Ey Javidan Iran [24Kps] [128Kps]
13 - Oon Rooza [24Kps] [128Kps]
14 - Nagoo (Remix) [24Kps] [128Kps]

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧ ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت